تبليغاتX
نی محزون
 چرا اخراجي ها فيلم خوبي نيست   -
 فرزند زمان خويشتن! 
نويسنده : آرش خوشخو

 « ده نمکي و اخراجي ها هم محصول نيمه دوم دهه هشتاد هستند. ساده انگاري و عوام گرايي تبليغ شده در فيلم برآيند جامعه اي است که همين چند ماه پيش در خلسه مردانگي شوکت در سريال نرگس غوطه مي خوردند و يک ماه بعد سي دي غيرمجاز بازيگرش را دست به دست مي گرداندند. »

   
معروف است که ولتر، روشنفکر مشهور قرن هجدهم فرانسه، وقتي دو کودک کوچک خانه همسايه، در آتش سوختند، چنان منقلب شد که ديگر نتوانست نگاه يک روشنفکر همه چيزدان و مطمئن را به زندگي داشته باشد. در دنياي مرتب و قانونمند او، سوختن دو کودک معصوم، همه  چيز را زير سوال برده بود.
خداي نکرده قصد مقايسه با ولتر نيست، اما اعتراف مي کنم که استقبال گسترده مردم از اخراجي ها، تمام ديدگاهمان را به سينما و ارزش ارتباط با مخاطب زير سوال برد. وقتي پس از نمايش فيلم در سينما صحرا (که تازه پس از يک دور مرور سالن هاي سينماي تهران براي پيدا کردن دو تا بليت اخراجي ها به آن رسيده بوديم) تماشاگران فيلم را با کف زدن بدرقه کردند، نسبت به خودمان دچار شک و ترديد عميقي شديم. احساس کرديم چقدر کم اين مردم را مي شناسيم. هيچ نکته اغراقي هم در کار نبود. طيفي که به ديدن فيلم آمده بودند همان قشر معمول سينماروي تهران بودند. دختران و پسران و خانواده ها. ياد تمام آن تئوري هاي مرسوم درباره لزوم ارتباط با مخاطب، موفقيت فيلم ساز در سرگرم ساختن تماشاگر، نقايص سينماي روشنفکرانه، جذابيت قصه براي تماشاگر، سطح سليقه تماشاگر و... افتادم. خب، لحظه خطيري بود (اين را همين طوري گفتم) بايد تصميم مي گرفتم (البته کسي منتظر تصميم من نبود). طبق آن تئوري هاي قبلي، اخراجي ها، به خاطر ايجاد احساس رضايت در تماشاگر و فروش خارق العاده، بايد فيلم مقبولي در نظر گرفته شود. با اين معيار حتي، حق با ده نمکي بود که وقتي سيمرغ تماشاگران جشنواره فجر را گرفت طلبکارانه جوايز ديگري را هم انتظار داشت...
اما در نهايت تصميم خودم را گرفتم: تمام آن تئوري هاي خوشمزه را در جوي آب ريختم و ...! (يک جمله در ادامه اين سطر بايد مي آمد که با وجود اهميت حياتي اش و چون واقعا به هيچ وجه نمي توان عبارتي را جايگزين آن کرد، به خاطر رعايت ادب ترجيح مي دهم از سه نقطه استفاده کنم)
اخراجي ها فيلم خوبي نيست، حتي اگر فروش فيلم به گرد تايتانيک برسد. فيلم، جذابيت خود را براي عامه تماشاگر از لحظاتي مي گيرد که هيچ ربطي به آن مفهومي که فيلم ادعا مي کند مبلغ آن است، ندارد و عناصر خنده دار فيلم دقيقا چيزهايي هستند که فيلم ساز وانمود مي کند در حال محکوم کردن آنهاست.ده نمکي تماشاگر را با نمايش وقاحت و پرده دري اين آقايان اراذل مي خنداند. اشکالي ندارد قرار نيست ما معلم اخلاق باشيم، اما اين کارگرداني است که مي خواهد هم بخنداند و هم ژست معلم اخلاقش را حفظ کند. هم مي خواهد لودگي گروه اشرار را نمايش دهد و هم دلسوزانه از تاثير فضاي معنوي جبهه بگويد.
فيلم ساز با علاقه مندي محسوس شوخي هاي اين دسته ويژه را براي تماشاگر به تصوير مي کشد اما در ضمن مي خواهد ژست متعهدانه خود را هم حفظ کند.
 فيلم ساز آن قدر دلبسته اين لحظات است که ترجيح مي دهد داستان فيلم را نيمه کاره رها کند و براي تماشاگر به شکل متوالي جوک تعريف کند.
فيلم قرار است داستان گروهي از اراذل و اوباش را تعريف کند که در خطوط مقدم دچار تحول مي شوند. اما فيلم ساز دلبسته نمايش لمپنيسم بر پرده سينماست. به نظر مي رسد فضاي جبهه در فيلم فقط بهانه اي است تا ده نمکي جوک هاي قهرمان هايش را بهتر بتواند تعريف کند. او موقعيت مناسب  حضور گروهي از اشرار در خط مقدم را به سادگي از دست مي دهد. داستان و انسجام فيلمش را بر باد مي دهد تا با کمک لطيفه هاي اس ام اسي  تماشاگر را بخنداند. خطوط قرمز هم که تا آنجا که چشم مي تواند کار کند عقب رفته اند. او فهميده که براي تماشاگر تا وقتي که جوک هاي مشهورش را از دهان ستارگان محبوب مي شنوند، خيلي مهم نيست روشن شود که چرا کل گروهان پاي حضور اين مجموعه  اشرار واقعا غيرقابل تحمل مي ايستند، تا آنجا که حتي مجازات هاي دسته جمعي را نيز پذيرا مي شوند. ساده انگارانه و پوپوليست وار، لطيفه هايش را در سرتاسر فيلم پخش مي کند. (مثل جايي که ارژنگ اميرفضلي بي جهت و بدون هيچ کاربردي مي گويد شب چهارشنبه است براي غافلگيري اموات صلوات!) و زيرکانه از فرهنگ طنز زيرزميني مردم در فيلمش استفاده مي کند و آنها را مي خنداند. اين فضا تا وقتي فيلم در تهران مي گذرد، پذيرفتني است. حداقل آن را مي توانيم به عنوان يک فيلم کمدي با گروهي از بازيگران بانمک بپذيريم، اما وقتي فيلم به خط مقدم مي رود، سردرگمي (و شايد هوشمندي؟) فيلم ساز مشخص مي شود. از اينجا به بعد کارگردان مي خواهد از يک سو مبلغ ارزش هاي دفاع مقدس باشد و از آن سو همچنان تماشاگر را بخنداند. در نگاه او مهم ترين صفت در جبهه ها، مردانگي است و شجاعت و پاي رفيق ايستادن! و اين مي شود حلقه مشترک اين گروه ناجور با چند تا از بچه هاي جبهه. اما خب، پيشبرد درام و داستان اين تحول و رفاقت سخت است. پس کارگردان يکي به نعل مي زند يکي به ميخ. موقعيت کميک را فراموش مي کند و ترجيح مي دهد با همان موج شوخي هاي هميشگي (و گاه مهوع) کار را ادامه دهد و حتي پا به ورطه لودگي بگذارد. (ماجراي بوي باقالي  صادره از بايرام و توهم بمب شيميايي، در کنار چند تا از شوخي هاي ظهوري و وحدت در پيش از انقلاب مي تواند جزو بي ادبانه ترين لودگي هاي تاريخ سينماي ايران قرار گيرد.) فيلم ساز دچار تناقض مي شود. او مي داند تماشاگر مدام در انتظار يکgho شوخي ديگر از اين مجموعه آقايان اراذل است، پس تا آنجا که مي تواند داستان تحول آنها را عقب مي اندازد و سردستي برگزار مي کند. قرار است آنها متحول شوند (يادتان باشد ما اصراري نداريم، اين فيلم ساز است که چنين پرچمي را بر دوش گرفته و مي خواهد داستان تحول آنان را براي ما بگويد) اما فيلم ساز دلبسته نمايش رذالت آنهاست. پس چه اتفاقي مي افتد؟ تناقض؟ ساده انگاري ؟ و شايد دروغ؟ نمي خواهم به اين پرسش جوابي بدهم.
وسوسه مقايسه اخراجي ها با ليلي با من است رهايم نمي کند، اما در نهايت به اين نتيجه مي رسم که چنين مقايسه اي کمال بي انصافي به کمال تبريزي است...
    اميدوارم ده نمکي از فروش فيلمش دچار توهم نشود. آري، فيلم او سرزنده و خنده دار است. چند تا از بازيگرانش (به خصوص نيوشا ضيغمي و علي اوسيوند) درخشان هستند، اما فيلمي نيست که هيچ فيلم سازي به خصوص فيلم سازي که داعيه تبليغ ارزش هاي ديني و ملي را دارد به ساخت آن ببالد. فهرست پرفروش ترين فيلم هاي تاريخ سينماي ايران مملو از فيلم هايي است که هيچ کس حتي دوست ندارد يادي از آنها بکند.
بر خلاف کساني که متعصبانه با مقايسه ده نمکي با مخملباف مخالفت مي کنند اعتقاد دارم ده نمکي هم مثل مخملباف فرزند زمان خويشتن است. مخملباف فرزند دهه شصت بود. با آن نگاه تند و هوشمندانه و ژورناليستي محصول دوراني بود که بازار آرمان، ايدئولوژي و تفکر داغ بود. دوراني که سربداران سريال محبوب تماشاگران ايراني بود. ده نمکي و اخراجي ها هم محصول نيمه دوم دهه هشتاد هستند. ساده انگاري و عوام گرايي تبليغ شده در فيلم برآيند جامعه اي است که همين چند ماه پيش در خلسه مردانگي شوکت در سريال نرگس غوطه مي خوردند و يک ماه بعد سي دي غيرمجاز بازيگرش را دست به دست مي گرداندند..
+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در جمعه 1386/01/31 و ساعت 2 PM |