امروز به نوعی روز عاشقان است.
کسانی که همدیگر را دوست دارند به یاد هم هستند....
به یاد اونی که دوسش داری باش...
فکر نکن دیر شده.... به یادش باش...
هنوز هم امیدی هست.... پس تا آخر عمرت دوسش بدار....
دوستت دارم....
امروز به نوعی روز عاشقان است.
کسانی که همدیگر را دوست دارند به یاد هم هستند....
به یاد اونی که دوسش داری باش...
فکر نکن دیر شده.... به یادش باش...
هنوز هم امیدی هست.... پس تا آخر عمرت دوسش بدار....
دوستت دارم....
|
| |||
|
و هرگاه به سویت چهره بگرداند و نگاه سرشار از خواستن خویش را بر چشم های تو بدوزد در کنارش می گیری و در میان بازوان پر مهر خویش می فشاری.
هرگاه بنده ای دل به تو خوش کند و از ماسوی در گذرد و از غیر ببرد و کوله بار امید خویش در سایه ی درخت توکل تو بر زمین بگذارد، تو از خنکای نسیم کفایتت در تابش طاقت سوز نیازها بر او می نوشانی.
خدایا! کدام سائل انابه کننده ای، کدام مهمان محتاجی، کدام فقیر مویه گری، کدام نیازمند ضجه زننده ای سحوری در خانه ی بی نیازیت را در ظلمت نه توی گناه و معصیت و فقر تکانده است و تو پاسخ نگفته ای؟
کدام بیچاره ی درد آلوده ی امیدمندی را تو از خویش رانده ای؟
کدام چشم امیدواری را تو گریان تحمل کرده ای؟
ریزش کدام اشک امید آغشته ای را تو تاب آورده ای؟
خدایا! درست است که خسته، درهم شکسته، خون به چشم نشسته، پرنده ی امید پای بسته و خواب از چشم رسته از بارگاه تو رانده شوم؟
مگر من به غیر تو می شناسم؟
مگر به منزلی جز خانه ی تو راه می برم؟
مگر دل به معشوق دیگری داده ام؟
مگر پیشانی برخاک دیگری ساییده ام؟
مگر در هجران دیگری سوخته ام؟
که امید به غیر تو داشته باشم؟
مگر جز تو تمامتِ خوبی است؟ و مگر نه تمامی خیر به دست توست؟
چگونه در آرزوی غیر تو باشم و آفرینش و فرمان به دست تو باشد؟
تویی که میوه ی نعمتهای ناطلبیده از درخت فضل خویش را برایم بار آورده ای، تو که از چشمه ی ناگفته ام آب جوشانده ای.
چگونه حال که گرسنه و تشنه ، به امید مزرعه بوستان تو آمده ام تهی دستم باز می گردانی؟
چگونه ریشه ی آرزوهای مرا از زمین بخششت در می آوری؟
من دست خسته به تو داده ام و تو آن را محتاج دست خسته ی دیگر می کنی؟
من دل شکسته به تو بسته ام، تو به بیچاره ای دیگر حوالتش می دهی؟
من در خانه ی تو را می زنم، تو مرا به پیش مثل خویش می فرستی؟
نه این در اندیشه ی وجود نیست، این در باور ممکنات نمی گنجد، این غیر ممکن است..."
به همین سادگی از تو گاهی سخته روزگارم
چه کنم دست خودم نیس دل دیوونه ای دارم
به همین سادگی از تو گاهی دلگیرم و غمگین
مث برگ بی پناهی میام از شاخه ها پایین
پر عشقم و اسارت پر احتیاج و طاقت
منُ پیدا کن و بشکن یه دروغم یه حماقت
" ترجمه ی مناجات از سید مهدی شجاعی است. "
ای نازنينم! ای وجود مهربان!
ای زيبای دلسوز! ای غرق در محيط و من! ای ناتصور!
ای خدای بزرگ و فاعل!
تو را به خوب روحانت قسم، تو را به دل شكستگان دربارت،
تو را به اشك لرزان كودكی يتيم، تو را به فرياد و زجر مادر در هنگام تولد كودكش
تو را قسم به لحظه دميدن روحت در كالبد آدميت
مگذار لحظهای از وجودت غافل شويم
مگذار ظاهر اين دنيا ما را از باطن خودمان دور كند
![]()
با من بمان، كه ظلمت شب از راه میرسد، وقتی كه هيچ ياوری نيست و آسايش گريخته است.
خدايا! ای ياور بیكسان با من بمان، در هر لحظه به حضور تو نيازمندم.
چه چيزی جز لطف تو میتواند ترس ها را در هم بشكند؟
چه كسی جز تو میتواند راهنما و پناه من باشد؟
در روزهای ابری و آفتابی با من بمان، از هيچ دشمنی نمیهراسم، چون تو در كنار مني!
آنجا كه تو هستی اشكها سوزنده نيستند، مرگ هم تلخ نيست.
خدايا! اگر با من بماني، هميشه پيروزم. خدايا در زندگی هرگز از ياد نمیبرم،
گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند،
اما تو هستی كه موهبت زندگی جاودانه را به من میبخشي!
خدايا! اگر با من باشی چه كسی میتواند عليه من باشد؟
اگر من با تو باشم چگونه ممكن است كه دشوارها نصيبم شوند و از ميان برداشته نشوند؟
خدايا چنان نزديكی كه نمیتوانم ببينمت صدای تو هر لحظه با من سخن میگويد، اما من آن را نمیشنوم.
مرا به اعماق درونم ببر تا شكوه بیپرده جمال تو را بشنوم.
مرا بياموز كه پيوسته تو را بجويم و همواره به عنوان يگانه پناهگاهم به تو رو كنم.
آمين
درست ۱۰ ساعت و ۱۵ دقیقه دیگر کنکور دارم.داشتم از شدت استرس دیوونه می شدم.ساعت ۳۰/۷ عصر بود رفتم قدم زدم بارون می آمد خیلی خوش گذشت زیر بارون قدم زدم و دعا کردم و اشک ریختم بعدم با معبودم خلوت کردم .از ته دل ازش خواستم کمکم کنه.شما هم ما را فراموش نکنید.
التماس دعا
حالتون خوبه؟؟
منم خوبم.می خواستم دیروز این پست بنویسم ولی حوصله نداشتم.دیروز دیکه آخر ترم بود تعطیل شدیم.باورم نمیشه که دیگه درسه تموم شد.یعنی دیگه من اوون بچه مدرسه ای نیستم.روز اولی که رفتم کلاس اوا تنها به مدرسه رفتم وقتی دیدم همه بچهها گریه می کنند از هر چی دختر لوس بود بدم آمد ولی فقط خودم آنجا گریه نمی کردم
البته علاوه بر خودم هیچکس باورش نمی شه .امروز که مدرسه نرفتم همه با تعجب گفتن امروز چرا کلاس نرفتی.بهشون می گفتم تمام شد می گفتند:مگه تو چند سالته؟؟!!! آدمها اینقدر درگیر زندگی ماشینی شدن که همه چیز یادشون می ره .اما من یادم نمی ره که 17 اردیبهشت تولد آزاده دوست صمیمیم هست از همین جا بهش تبریک می گم.دیگه پیش ملیحه سکینه و سیما نیستم.گفتم سیما ..خیلی دختر ماهیه اکثر خصلتهامون مثل همه حتی حس فضولیمون که وای از وقتی که بر انگیخته بشه.دوست داریم همه چیز رو بدونیم اما در عوض راز نگه داریم.خلاصه خیلی دوستش دارم.از سوم راهنمایی 1 گروه 5 نفره بودیم تا اول دبیرستان با هم بودیم اما از دوم مهشید ازدواج کرد و دیگه ازش خبر ندارم وجیهه هم رفت گرافیک..موندیو من _آزاده_ریحانه.خیلی با هم ندار بودیم.به گروهمون افروزه و فهیمه اضافه شدن .البته با افروز زیاد خوب نیستم به دلیل مسایلی فهیمه هم دختر خوبیه همون افروزه هم خوبه ولی من باهاش راحت نیستم تا سوم با هم بودیمو چه شیطانیها که نکردیم اما پیش دانشگاهی آنها رفتند شبانه چون 1 سزی مشکلات داشتن و من آمدم روزانه اولش خیلی کسل بودم فقط درس می خوندم و با کسی هم حرف نمی زدم به طوری که همش 3 بار در طول سال زنگ تفریح از کلاس آمدم بیرون اما ملیحه و سکینه و سیما دخترای خوبی هستند و باهاشون راحت بودم.حدیث هم همینطور .ولی راحله این آخرین روز توهینی کرد که هیچکس تا حالا جرات نداشت به من بگه ولی گفتم روز آخر کدورت پیش نیاد.خلاصه 11 سال درسم تموم شد(1 سال جهشی خوندم)حالا بچه های که بالا ازتون اسم بردم زیاد به خودتون نگیرید ها!
البته با بچه ها قرار هر سال 20 مرداد 1 پارک جمع بشیم جای شکرش باقی است.![]()
راستی یکی از عزیزانم در مرحله خفیف سرطان ازتون می خوام براش دعا کنید.![]()

بغض سال ها انتظار گلوی تنهاییم راسخت می فشارد.اماهنوز آمدنت را به انتظار نشسته ام...
قرن هاست که چشم به را آمدنت ودر اندیشه حضورت نفس می کشم...به دنبال رد پای تو آواره جاده های انتظار شده ام...به انتظار آمدن تو عبور بی امان فصل ها رامی فشارم...به هوای دیدنت فانوس چشم هایم را به آیینه های شهر هدیه داده ام تا آیینه در آیینه انعکاس حضور تو باشد.
برای آمدنت هر سپیده کوچه پس کوچه های دلم را آب پاشی می کنم تا هیچ غباری سر راهت نماند...
به که بگویم غم هجران تو باهیچ درمان نیست.عقل را فرمان نیست وجای خالیت از چشم ها پنهان نیست.در نبودت شقایق ها جملگی نایاب گشته اند.عمر گل سرخ کوتاه گشته.زمین و آسمان ز ظلمت سیراب گشته است.
چشم های عاشق منتظرند. قلب های صادق با تو با حرفها دارند.دستان نیاز به آسمان بلند شده .همه می خواهند بیایی.باشی وروشنایی ببخشی.پس این چشمان را بیش از این در راهت منتظر نگذار و بیا....
بیا تا فریاد خاموشت آواز جغدک شب را در هم بشکند.
پژواک صدایت تاریکی سکوت آوا را روشنایی بخشد.
موج نگاهت ابهت خروش دریا را از هم بپاشد.
سرمه چشمانت به آبی رودها رنگی تازه بکشد.
گرمای دیدگانت شرم نگاه آهو را چون شراره آتش ذوب کند وقدرت کلامت به مردمان منتظرجهان روحی تازه ببخشد ودستان امیدت امیدت برق شادی رابه روی دیدگان بنشاند.
پس بیا که زمین و آسمان بیقرار لحظه آمدن تواندوبیا تاتمام درختان شهر به یمن قدم هایت سبز شوند.بیا که دیگر بی تو حتی بوی محبوب شب هم مست کننده نیست...
بیا ...به غربت تمام دلتنگی ها ...بیا...
این جمعه هم مثل جمعه های دیگر گذشت و تو چشم هایم را باز چشم به راه گذاشتی....باز