تبليغاتX
نی محزون

ای نازنينم! ای وجود مهربان!

ای زيبای دلسوز! ای غرق در محيط و من! ای ناتصور!

ای خدای بزرگ و فاعل!

تو را به خوب روحانت قسم، تو را به دل شكستگان دربارت،

تو را به اشك لرزان كودكی يتيم، تو را به فرياد و زجر مادر در هنگام تولد كودكش

تو را قسم به لحظه دميدن روحت در كالبد آدميت

مگذار لحظه‌ای از وجودت غافل شويم

مگذار ظاهر اين دنيا ما را از باطن خودمان دور كند

با من بمان، كه ظلمت شب از راه می‌رسد، وقتی كه هيچ ياوری نيست و آسايش گريخته است.

خدايا! ای ياور بی‌كسان با من بمان، در هر لحظه به حضور تو نيازمندم.

چه چيزی جز لطف تو می‌تواند ترس ها را در هم بشكند؟

چه كسی جز تو می‌تواند راهنما و پناه من باشد؟

در روزهای ابری و آفتابی با من بمان، از هيچ دشمنی نمی‌هراسم، چون تو در كنار مني!

آنجا كه تو هستی اشك‌ها سوزنده نيستند، مرگ هم تلخ نيست.

خدايا! اگر با من بماني، هميشه پيروزم. خدايا در زندگی هرگز از ياد نمی‌برم،

گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند،

اما تو هستی كه موهبت زندگی جاودانه را به من می‌بخشي!

خدايا! اگر با من باشی چه كسی می‌تواند عليه من باشد؟

اگر من با تو باشم چگونه ممكن است كه دشوارها نصيبم شوند و از ميان برداشته نشوند؟

خدايا چنان نزديكی كه نمی‌توانم ببينمت صدای تو هر لحظه با من سخن می‌گويد، اما من آن را نمی‌شنوم.

مرا به اعماق درونم ببر تا شكوه بی‌پرده جمال تو را بشنوم.

مرا بياموز كه پيوسته تو را بجويم و همواره به عنوان يگانه پناهگاهم به تو رو كنم.

آمين


 

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در دوشنبه 1386/10/17 و ساعت 4 PM |
سلام دوستان..

درست ۱۰ ساعت و ۱۵ دقیقه دیگر کنکور دارم.داشتم از  شدت استرس دیوونه می شدم.ساعت ۳۰/۷ عصر بود رفتم قدم زدم  بارون می آمد خیلی خوش گذشت زیر بارون قدم زدم و دعا کردم و اشک ریختم بعدم با معبودم خلوت کردم .از ته دل ازش خواستم کمکم کنه.شما هم ما را فراموش نکنید.

التماس دعا

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در جمعه 1386/04/08 و ساعت 9 PM |

 سلام.

حالتون خوبه؟؟

منم خوبم.می خواستم دیروز این پست بنویسم ولی حوصله نداشتم.دیروز دیکه آخر ترم بود تعطیل شدیم.باورم نمیشه که دیگه درسه تموم شد.یعنی دیگه من اوون بچه مدرسه ای نیستم.روز اولی که رفتم کلاس اوا تنها به مدرسه رفتم وقتی دیدم همه بچهها گریه می کنند از هر چی دختر لوس بود بدم آمد ولی فقط خودم آنجا گریه نمی کردم البته علاوه بر خودم هیچکس باورش نمی شه .امروز که مدرسه نرفتم همه با تعجب گفتن امروز چرا کلاس نرفتی.بهشون می گفتم تمام شد می گفتند:مگه تو چند سالته؟؟!!! آدمها اینقدر درگیر زندگی ماشینی شدن که همه چیز یادشون می ره .اما من یادم نمی ره که 17 اردیبهشت تولد آزاده دوست صمیمیم هست از همین جا بهش تبریک می گم.دیگه پیش ملیحه سکینه و سیما نیستم.گفتم سیما ..خیلی دختر ماهیه اکثر خصلتهامون مثل همه حتی حس فضولیمون که وای از وقتی که بر انگیخته بشه.دوست داریم همه چیز رو بدونیم اما در عوض راز نگه داریم.خلاصه خیلی دوستش دارم.از سوم راهنمایی 1 گروه 5 نفره بودیم تا اول دبیرستان با هم بودیم اما از دوم مهشید ازدواج کرد و دیگه ازش خبر ندارم وجیهه هم رفت گرافیک..موندیو من _آزاده_ریحانه.خیلی با هم ندار بودیم.به گروهمون افروزه و فهیمه اضافه شدن .البته با افروز زیاد خوب نیستم به دلیل مسایلی فهیمه هم دختر خوبیه همون افروزه هم خوبه ولی من باهاش راحت نیستم تا سوم با هم بودیمو چه شیطانیها که نکردیم اما پیش دانشگاهی آنها رفتند شبانه چون 1 سزی مشکلات داشتن و من آمدم روزانه اولش خیلی کسل بودم فقط درس می خوندم و با کسی هم حرف نمی زدم به طوری که همش 3 بار در طول سال زنگ تفریح از کلاس آمدم بیرون اما ملیحه و سکینه و سیما دخترای خوبی هستند و باهاشون راحت بودم.حدیث هم همینطور .ولی راحله این آخرین روز توهینی کرد که هیچکس تا حالا جرات نداشت به من بگه ولی گفتم روز آخر کدورت پیش نیاد.خلاصه 11 سال درسم تموم شد(1 سال جهشی خوندم)حالا بچه های که بالا ازتون اسم بردم زیاد به خودتون نگیرید ها!

البته با بچه ها قرار هر سال 20 مرداد 1 پارک جمع بشیم جای شکرش باقی است.

راستی یکی از عزیزانم در مرحله خفیف سرطان ازتون می خوام براش دعا کنید.

 

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در سه شنبه 1386/02/18 و ساعت 7 PM |
به نام حق
 
 
زندگی
 
تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه
شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره

وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه
کنه

 
+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در جمعه 1386/02/07 و ساعت 11 AM |
 
به نام حق
 

خدا از ما چی می خواهد؟!

می خواد ما فقط مهربان باشیم مهم نیست از چه ملیتی یا چه دین و مذهبی هستیم
همه ما از یک روحیم خداوند از روح خودش به انسان دمیده .
اگه ادعا داریم که خدا رادوست داریم باید اول بندگان او را دوست داشته باشیم چون از
از روح خدایند
پس به قول سعدی . بنی آدم اعضای یکدیگرند زدر آفرینش زیک گوهرند
یک دوستی می گفت چیزی به اسم دین وجود نداره اصلا همه ادیان یکی هستن
که تنها هدفشون معرفی خداست. مذاهب فقط انسانهارا از هم جدا می کنند
و باعث به وجود امدن تعصبا ت بی جا می شوند.هر کسی مذهب خودشا برتر از مذاهب دیگه میدونه
بنظر من این درست نیست همون طور که میدونیم گرامیتریم انسانها نزد خداپرهیزگارترینان هستن
(گفتار نیک پندار نیک کردار نیک ) که در هر دینی بطور کلی به آن اشاره شده
مهم نیست که از کدام ملیتی باشیم یا ازچه مذهبی تنها چیزی که انسان را به انسان دیگر برتر می کند اعمال انسانه
همه کس طالب یار ند چه هشیار وچه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

انتونی رابینس می گوید ما هیچ وقت نمی تونیم در مسند قضاوت قرار بگیریم حتی کسی را که
میبینیم اشتباه میکنه نباید سرزنش کنیم ، شاید این اشتباه از دید ما غلط باشد
هرکسی به قدر ظرفیت و تکامل خودش باز خواست میشه
عیب رندان مکن ای ذاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت.
نتیجه این تفکر اینه که به هیچ عنوان ازدست کسی نباید ناراحت شد و باید بدون هیچ توقعی
محبت کرد. زندگی دقیقا مثل آیینه هست هر کاری بکنیم عین آن به خودمان برمی گردد
تو کتاب لیاقت عشق خوندم اگر می خواهید عشق بسویتان سرا زیر شود
باید اول خودتان به دیگران بدون هیچ قید و شرطی عشق بورزید
حتی دانشمندان هم به این امر واقف شدن که خیلی از بیماریها ناشی از تخلف انسان از قانون محبت است
محبت کردن باعث تعادل روح میشود . و از انجایی که می دانیم تمام بیماریها جسمی ناشی از روحه .
وقتی روح تعادل داشته باشه دیگر ما دچار بیماریهای عجیب غریب که جامعه امروز بشری دچار اونه ؛
نمی شویم
وجالبه که بدونیم حسادت باعث پیری زود رس سلولهای بدن می شه
دروغ گفتن باعث فشار خون ، کینه داشتن باعث بوجود آمدن سلولهای سرطانیه
البته اینا از نظر علمی ثابت شده( درسته که میگن درد هم خودمانیم دواع هم)

برای این که خدارا بشناسیم باید به اسرار وجود خودمان پی ببریم
ما حتی خودمان را هم نمیشناسیم آنقدر قرق در مسائل روزمره شدیم که خود را نیز از یاد بردیم
و به اسانی جان خود را تسلیم گناه میکنیم وضمیر خودمان را آلوده میگردانیم
و همین امر مارا از درک واقعیتها منع می کند چون خودمان حجاب خودمانی و غباری از گناه چشمان را
به واقعیتها بسته
اگه ما به فطرت خودمون مراجعه کنیم بدون تاثیر از اطراف و تعصب خاصی می تونیم به معبود برسیم
می تونیم خدا را درک کنیم و باتمام وجود عشق بورزیم
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای اکراه نیست
در طریقت هرچه پیش سالک اید خیر اوست
در صرا ط مستقیم ایدل کسی گمراه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
(حافظ)


 


                                                                  حق یارتان
 
+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در جمعه 1386/02/07 و ساعت 11 AM |
عطر محبوب شب هوای خانه را دربرگرفته...

بغض سال ها انتظار گلوی تنهاییم راسخت می فشارد.اماهنوز آمدنت را به انتظار نشسته ام...

قرن هاست که چشم به را آمدنت ودر اندیشه حضورت نفس می کشم...به دنبال رد پای تو آواره جاده های انتظار شده ام...به انتظار آمدن تو عبور بی امان فصل ها رامی فشارم...به هوای دیدنت فانوس چشم هایم را به آیینه های شهر هدیه داده ام تا آیینه در آیینه انعکاس حضور تو باشد.

برای آمدنت هر سپیده کوچه پس کوچه های دلم را آب پاشی می کنم تا هیچ غباری سر راهت نماند...

به که بگویم غم هجران تو باهیچ درمان نیست.عقل را فرمان نیست وجای خالیت از چشم ها پنهان نیست.در نبودت شقایق ها جملگی نایاب گشته اند.عمر گل سرخ کوتاه گشته.زمین و آسمان ز ظلمت سیراب گشته است.

چشم های عاشق منتظرند. قلب های صادق با تو با حرفها دارند.دستان نیاز به آسمان بلند شده .همه می خواهند بیایی.باشی وروشنایی ببخشی.پس این چشمان را بیش از این در راهت منتظر نگذار و بیا....

بیا تا فریاد خاموشت آواز جغدک شب را در هم بشکند.

پژواک صدایت تاریکی سکوت آوا را روشنایی بخشد.

موج نگاهت ابهت خروش دریا را از هم بپاشد.

سرمه چشمانت به آبی رودها رنگی تازه بکشد.

گرمای دیدگانت شرم نگاه آهو را چون شراره آتش ذوب کند وقدرت کلامت به مردمان منتظرجهان روحی تازه ببخشد ودستان امیدت امیدت برق شادی رابه روی دیدگان بنشاند.

پس بیا که زمین و آسمان بیقرار لحظه آمدن تواندوبیا تاتمام درختان شهر به یمن قدم هایت سبز شوند.بیا که دیگر بی تو حتی بوی محبوب شب هم مست کننده نیست...

بیا ...به غربت تمام دلتنگی ها ...بیا...

این جمعه هم مثل جمعه های دیگر گذشت و تو چشم هایم را باز چشم به راه گذاشتی....باز

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در جمعه 1386/01/24 و ساعت 5 PM |
در قصه ای قدیمی حکایت می کنند، که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور، مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خدا قرار گرفتند، خدا بر آن شد که تنبیهی سخت بر آنها مقرر فرماید. تنبیهی سخت تر از آتش، سیل، زلزله و بیماری، تنبیهی که نسلها را سوزانده تر از آتش بسوزاند، بی آنکه کسی بیندیشد یا به آن واقف شود.
پس خداوند دو کلمهء ((دوستت دارم)) را از ذهن وقلب مردم پاک کرد، چنانکه از روز ازل آن کلمات را نشیده و نه گفته و نه احساس کرده باشند. ابتدا همه چیزعادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود، اما بلا کم کم رخ نمود، زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزندش کند، هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام آخر را بگویند و خود را به دیگری واگذارند، آنگاه که انسانها، دو همسایه، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنند. زبانها بسته بود و زبانها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه این نیازها بود، از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگیها سیراب نمی شد.
 و بعد...
کم کم سینه ها سرد شد، روابط گسست، و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد، دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت، آدمها در خود فسردند و در تنهایی بی وقفه ای از خود پرسیدند: چه شد ما به اینجا رسیدیم، کدام نعمت از میان ما رخت بربست؟ اندوه امانشان را برید. خداوند دلش به حال این قوم که مفلوک تر از همه اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات ((دوستت دارم)) را به قلب و ذهن آنها بازگرداند.......... خدا را شکر ما هنوز می توانیم به یکدیگر بگوییم:
((دوستت دارم)).!!
+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در جمعه 1386/01/24 و ساعت 5 PM |