تبليغاتX
نی محزون

سلام

دوستان از همه شما سپاسگذارم که به وبلاگ من نظری می اندازید.تا 16 تیر البته چند روز بعدش مسافرتم چون برای آزمون باید برم آبادان.امیدوارم با موفقیت پشت سر بگذارم و بعد از اون در خدمت شما عزیزانم هستم.من را از دعای خیرتون محروم نکنید.مراقب خودتون باشید.

حق یارتان  

این گلها هم تقدیم به همه دوستانم و خان داداش عزیزم

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در سه شنبه 1386/02/18 و ساعت 7 PM |

 سلام.

حالتون خوبه؟؟

منم خوبم.می خواستم دیروز این پست بنویسم ولی حوصله نداشتم.دیروز دیکه آخر ترم بود تعطیل شدیم.باورم نمیشه که دیگه درسه تموم شد.یعنی دیگه من اوون بچه مدرسه ای نیستم.روز اولی که رفتم کلاس اوا تنها به مدرسه رفتم وقتی دیدم همه بچهها گریه می کنند از هر چی دختر لوس بود بدم آمد ولی فقط خودم آنجا گریه نمی کردم البته علاوه بر خودم هیچکس باورش نمی شه .امروز که مدرسه نرفتم همه با تعجب گفتن امروز چرا کلاس نرفتی.بهشون می گفتم تمام شد می گفتند:مگه تو چند سالته؟؟!!! آدمها اینقدر درگیر زندگی ماشینی شدن که همه چیز یادشون می ره .اما من یادم نمی ره که 17 اردیبهشت تولد آزاده دوست صمیمیم هست از همین جا بهش تبریک می گم.دیگه پیش ملیحه سکینه و سیما نیستم.گفتم سیما ..خیلی دختر ماهیه اکثر خصلتهامون مثل همه حتی حس فضولیمون که وای از وقتی که بر انگیخته بشه.دوست داریم همه چیز رو بدونیم اما در عوض راز نگه داریم.خلاصه خیلی دوستش دارم.از سوم راهنمایی 1 گروه 5 نفره بودیم تا اول دبیرستان با هم بودیم اما از دوم مهشید ازدواج کرد و دیگه ازش خبر ندارم وجیهه هم رفت گرافیک..موندیو من _آزاده_ریحانه.خیلی با هم ندار بودیم.به گروهمون افروزه و فهیمه اضافه شدن .البته با افروز زیاد خوب نیستم به دلیل مسایلی فهیمه هم دختر خوبیه همون افروزه هم خوبه ولی من باهاش راحت نیستم تا سوم با هم بودیمو چه شیطانیها که نکردیم اما پیش دانشگاهی آنها رفتند شبانه چون 1 سزی مشکلات داشتن و من آمدم روزانه اولش خیلی کسل بودم فقط درس می خوندم و با کسی هم حرف نمی زدم به طوری که همش 3 بار در طول سال زنگ تفریح از کلاس آمدم بیرون اما ملیحه و سکینه و سیما دخترای خوبی هستند و باهاشون راحت بودم.حدیث هم همینطور .ولی راحله این آخرین روز توهینی کرد که هیچکس تا حالا جرات نداشت به من بگه ولی گفتم روز آخر کدورت پیش نیاد.خلاصه 11 سال درسم تموم شد(1 سال جهشی خوندم)حالا بچه های که بالا ازتون اسم بردم زیاد به خودتون نگیرید ها!

البته با بچه ها قرار هر سال 20 مرداد 1 پارک جمع بشیم جای شکرش باقی است.

راستی یکی از عزیزانم در مرحله خفیف سرطان ازتون می خوام براش دعا کنید.

 

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در سه شنبه 1386/02/18 و ساعت 7 PM |

 حسنک کجایی؟؟؟؟؟

گاو ماما می کرد   .

گوسفند بع بع می کرد.

سگ واق واق می کرد.

و همه با هم فریاد می زدنند حسنک کجایی؟

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدتهای زیادی است به خانه نمی آید او به شهر رفته و در آنجا

شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود جل می زند.موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت :تصمیم بزرگی گرفته است...کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند.چون او با پترس چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به سرزمین پتروس برود.اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله دردسر نداشت.ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد.ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله نداشت.قطار به سنگ بر خورد کرد و منفجر شد.کبری و مسافران قطار مردنند.اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود.الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان نا خوانده ندارد.او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله مهمان ندارد.او پول نداردتا شکم مهمانها را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.اما او از چوپان دروغگو گله ندارد.چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.به همین دلیل است که دیگر در کتابهای دبستان آن داستانهای قشنگ وجود ندارد....

  گاو ماما می کرد.

گوسفند بع بع می کرد.

سگ واق واق می کرد.

و همه با هم فریاد می زدنند حسنک کجایی؟

.......................................................

 منبع:نمی دونم .دوستم ملیحه آورد خوندم .با تشکر از ملیحه(حلیمه)

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در دوشنبه 1386/02/17 و ساعت 4 PM |