تبليغاتX
نی محزون
 

امروز به نوعی روز عاشقان است.

کسانی که همدیگر را دوست دارند به یاد هم هستند....

 

به یاد اونی که دوسش داری باش...

فکر نکن دیر شده.... به یادش باش...

هنوز هم امیدی هست....   پس تا آخر عمرت دوسش بدار....

دوستت دارم....



 

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در جمعه 1387/11/25 و ساعت 0 AM |

 

 

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم
فرستاده شد
پس از اندك زمانی داد شیطان در‌آمد و رو به فرشتگان كرد و
جاسوس می فرستید به جهنم!؟
گفت :
از روزی كه این ادم به جهنم آمده
مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است
و جهنمیان را هدایت می كند و...
حال سخن درویشی كه به جهنم رفته
بود این چنین است:
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف
اگربه جهنم افتادی خود شیطان تو رابه بهشت باز

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در پنجشنبه 1387/11/24 و ساعت 11 PM |

 چنین نیست؟

ما زاده ی جبریم و اسیریم ... چنین نیست؟

ای کاش بمیریم و نمیریم ... چنین نیست؟

تکرار فرازیم و فرودیم ... کجاییم ؟ 

ما زخمی پرواز و به زیریم ... چنین نیست؟

با پنبه بریدند سر از ما ... همه روباه

ما لایق یک پنجه ی شیریم ... چنین نیست؟

ما خسته نشستیم که تیمار شود دل

تا خرده به دلدار نگیریم ... چنین نیست؟

مختار نبودیم که بردند دل از ما ...

مجبور و خماریم و خمیریم ... چنین نیست؟

از باده گذشتیم ... کمی آب ... خدایا !

حیران عطش ... ردّ کویریم ... چنین نیست؟

پوشیده چو بر ما رخ آیینه ی اسرار 

ما خیره بر اسرار مسیریم ... چنین نیست؟

جمعی به زر و زور رسیدند٬ به تزویر

ما در سفر عشق سفیریم ... چنین نیست؟

عشق است سرانجام ... که بی عشق هلاکیم

ای عشق بسوزان که دلیریم ... چنین نیست؟

نوشته شده توسط حسین
+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در پنجشنبه 1387/11/24 و ساعت 11 PM |
همه چیز آماده است

چمدان چرخدارم

بلیط قطارم

و هتلی که به استقبالم می آید ...

فقط هنوز نفهمیده ام

این سفر است که از راه می رسد

تا شاید خود را در آغوش مردانه ام پیدا کند

یا

این منم که خود را در آغوش جاده های تنهایی گم می کنم

ناگزیر ...

 

نوشته حسین

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در پنجشنبه 1387/11/24 و ساعت 11 PM |

امروزنمی دانم چندسالگی مرگ فروغ بود . شاعری که گویی مرگفروغ                                                  به فریاد زندگی اش رسید تا او در میان ما جاودانه باشد.تا با شمایلی جوان و زیبا در ذهن ها بماند. تلویزیون صدای آمریکا با مرد پنجاه و چندساله ای مصاحبه کرد که برای خودش شاعر و فیلمسازی شده بود در گوشه ای از سرزمین ژرمن ها. کمی که از مصاحبه گذشت معلوم بود او همان "حسین" کودک خردسالی بود که فروغ رفته بود و از یکی از روستاهای نمی دانم کجا. ( چه فرقی می کند کجا؟ روستاهاِ آن روز ایران همه یک شکل بودند:تجمعی از انسان ها که وجه مشترک شان زنده بودن بود، با چه امکاناتی و به چه صورتی، چندان تفاوتی نداشت.هنوز هم) بعد هم به مدد انگلیسی های  روباه صفت(!) در شبکه فارسی شان فیلم "سرد سبز" را دیدم که از زندگی فروغ ساخته شده بود.چیزی که در این فیلم ،مفصل از آن صحبت شد رابطه عاشقانه فروغ و ابراهیم گلستان بود. همان که فروغ را در معرض انواع تهمت ها و توهین ها قرار داد و هنوز دست از سر نام و اعتبارش برنداشته است.همان رابطه ای که از صافی افکار حقیرگذشت و در حد یک رابطه کثیف به جامعه معرفی شد. همان که عصیان زنی آزاده را برنتافت و گوشه ای از زندگی شخصی اش را علم کرد تا(به زعم خود)  صدایش را کسی نشنود.واین البته به قشر خاصی محدود نبود.بسیاری از دوستان فروغ و گلستان در زمره گردانندگان این بازی کثیف بودند.                                                                                                                                اما آنچه پس از این همه سال برای من یکی مانده است ،صدای معصوم فروغ است و تصویری زلال  از سی سالگی اش و دست هایی جوان که از زیر برف بهمن ماه چهل سال پیش ،پیداست. واین البته منحصر به من نیست.روایت محسن مخلباف از این تغییر موضع نسبت به فروغ خواندنی است. مخملباف از روزهایی روایت می کند که خودش و دوستانش در حوزه هنری آن سالها از لوله تفنگ با شاعران و نویسندگان و فیلمسازان دیگر سخن می گفتند.او که جمع دوستانه ای با قیصر امین پور و سلمان هراتی داشت از آن روزها روایت جالبی دارد.سلمان هراتی هرپنجشنبه از شمال پرتقال سوغات می آورد و پنجشنبه هایی پرتقالی داشتند که به شعر و شعور(و احتمالا شعار) می گذشت. تا اینکه یک روز سلمان دیرتر آمدوپرتقالی درجنته نداشت.پرس و جوی دوستان شاعر کاگر می افتد و او را به اعترافی بزرگ در آن روزها وامی دارد.آن روزها خندقی میان اهالی فرهنگ کنده بودند از ایدئولوژی ،که گروهی را متعهد کرده بود و گروه دیگر را ضدانقلاب،ضدمردم و ضددین.که دراین تقسیم بندی مخملباف و دوستانش در گروه اول جا داشتند و مرده ی  فروغ و زنده ی دیگران در گزوه دوم. سلمان اعتراف می کند که پرتقال هایش را به ظهیرالدوله برده و بر مزار فروغ گذاشته .این اعتراف البته دیگران را نیز وا می دارد که از روزهایی بگویند که آنان نیز نقاب شعارو خشونت از چهره برمی داشتند و دوراز چشم دیگران برمزار فروغ حاضر می شدند و با نم اشکی و فاتحه ای گویی از او پوزش می طلبیدند. از آن جمع مخملباف که به راه خود رفت ،اما قیصرامین پور آن قدر فضا را آماده دید که بگوید "بقول خواهرم فروغ....". آنچه من درصدا و سیمای فروغ در این سال ها دیدم هیچ حسی در من برنینگیخته جز خواهری جوانمرگ شده. فکر می کنم هرمردی بی دخالت هیچ مرضی در نگاهش به فروغ به  برادری اش مبتلا خواهد شد. گفتم "مبتلا" چرا که باید سال های سال عزادار خواهری باشی که چهل سالگی مرگش هنوز هم تورا دروضعیتی شبیه مراسم تدفینش قرار می دهد. با همان افسوس ها و همان دریغ ها!

 

 

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در پنجشنبه 1387/11/24 و ساعت 11 PM |
 
 
پیش فرض نامه عاشقانه شکسپیر به همسرش

ویلیام شکسپیر از بزرگترین درام نویسان انگلستان بود که آثار دوران نخستین حیاتش چندان قابل توجه نبود ولی چون به مرحله استادی و تکامل رسید به خلق آثار جاویدانی توفیق یافت البته بیشتر داستانهائی که این دارم نویس خلق کرده قبلاً به صورت نیمه تاریخ یا قصه و افسانه* به رشته تحریر درآمده بود از جمله نمایشنامه هاملت 6 سال پیش از اینکه شکسپیر آن را به رشته تحریر و بر روی صحنه نمایش بیاورد در لندن به معرض نمایش گذاشته شد و نویسنده*اش فرانسوادوبلفورست یا ساکسوگراماتیسلامح بود البته چون آن نمایشنامه که تحت عنوان سرگذشت*های غم*انگیز بود در دست نیست تا بتوان میزان و نحوه اقتباس شکسپیر را تعیین کرد.




وقتی که خاطرات گذشته در دل خاموشم بیدار می شوند بیاد آرزوهای در خاک رفته. اه سوزان از دل بر می شکم و غم های کهن روزگاران از کف رفته را در روح خود زنده می کنم.
با دیدگان اشکبار یاد از عزیزانی می کنم که دیری است اسیر شب جاودان مرگ شده اند.
یاد از غم عشق های در خاک رفته و یاران فراموش شده می کنم. رنج های کهن دوباره در دلم بیدار می شوند. افسرده و ناامید بدبختی های گذشته را یکایک از نظر می گذانم و بر مجموعه غم انگیز اشک هایی که ریخته ام می نگرم. و دوباره چنان که گویی وام سنگین اشک هایم را نپرداخته ام دست به گریه می زنم. اما ای محبوب عزیز من اگر در این میان یاد تو کنم غم از دل یکسره بیرون می رود. زیرا حس می کنم که در زندگی هیچ چیز را از دست نداده ام.
بارها سپیده درخشان بامدادی را دیده ام که با نگاهی نوازشگر بر قله کوهساران می نگریست.
گاه با لب های زرین خود بر چمن های سرسبز بوسه می زند و گاه با جادوی آسمانی خویش آب های خفته را به رنگ طلایی در می آورد.
بارها نیز دیده ام که ابرهای تیره چهره فروزان خورشید آسمان را فرو پوشیدند. مهر درخشان را واداشتند تا از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب کشد.
خورشید عشق من نیز چون بامدادی کوتاه در زندگی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر خود روشن کرد. اما افسوس. دوران این تابندگی کوتاه بود زیرا ابری تبره روی خورشید را فرا گرفت. با این همه در عشق من خللی وارد نشد زیرا می دانستم که تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد.

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در پنجشنبه 1387/06/21 و ساعت 1 PM |
 
 
پیش فرض چرتان و پرتان

در ایام قدیم زن و شوهرى بودند به‌نام چرتان و پرتان. دخترى هم داشتند خوشگل و رسیده. روزى دختر رفته بود سرچشمه آب بیاورد با پسر حاکم کهدر حال شکار بود روبرو شد. پسر حاکم با دیدن دختر یک دل نه صد دل عاشق او شد به خواستگارى او رفت و بعد هم زن خود را برداشت و به بارگاهش برد. مدتى گذشت چرتان پرتان دلتنگ دخترشان شدند. این بود که دو سه تا نان اجاقى توى سفره گذاشتند تا تعارفى براى دامادشان ببرند. راه افتادند تا رسیدند به بارگاه دامادشان. دختر وقتى نان تعارفى‌هاى پدر و مادرش را دید خجالت کشید. خودش رفت و تعارفى گران‌قیمتى تهیه کرد و به‌نام پدر و مادرش به شوهرش داد. روزى پسر حاکم و زنش براى گردش و شکار از قصر بیرون رفتند. چرتان و پرتان هم در حیاط و باغچه قصر گردش مى‌کردند که چشمشان افتاد به چند تا غاز و مرغ و اردک که دائم نوکشان را میان پرهاى خود مى‌زدند. چرتان به پرتان گفت: مى‌بینى این پرنده‌هاى بى‌زبان از کثیفى دارند خودشان را مى‌خارند. بهتر است آنها را بشوئیم تا تمیز شوند. آنها دیگى پر از آب کردند و سر اجاق گذاشتند و وقتى آب خوب جوش آمد و به غل‌غل افتاد پرنده‌ها را گرفتند و انداختند توى آن. دختر وقتى از گردش آمد و دیگ آب جوش و پرنده‌هاى مرد را دید ماجرا را فهمید و براى اینکه شوهرش بوئى نبرد فورى یکى از غلامان را صدا و روانه بازار کرد تا به همان تعداد اردک و مرغ و غاز بخرد.
روزی، داما خواست سر پدر و مادر زنش احترام بگذارد دستور داد آنها را در اتاق خشت طلا بخوابانند، نیمه‌هاى شب پرتان به چرتان گفت: بهتر است این خشت‌ها را بیرون بریزیم تا راحت بتوانیم غلت بزنیم. همین کار را کردند. صبح، دختر ناچار شد غلامانش را واداشت تا خشت‌ها را سرجایش بگذارند.
وقتى چرتان و پرتان مى‌خواستند به خانه خود برگردند. دختر به آنها یک کیسه پول، یک کوزه عسل و کفش و لباس داد آنها راه افتادند و آمدند و آمدند تا اینکه زمین خشکى رسیدند که ترک ترک شده بود. چرتان و پرتان خیال کردند زمین از گرسنگى دهانش را باز کرده است این بود که کوزهٔ عسل را توى ترک‌هاى زمین خالى کردند. آمدند تا رسیدند به یک نى‌زار که باد داشت نى‌هایش را تکان مى‌داد چرتان و پرتان خیال کردند که نى‌ها سردشان شده و از آنها لباس مى‌خواهند. زن و شوهر لباس‌ها را روى نى‌ها انداختند و راه افتادند تا به پلى رسیدند که قورباغه‌اى زیر آن نشسته بودند و قورقور مى‌کرد. گفتند لابد قورباغه به‌خاطر اینکه کفش ندارد ناله مى‌کند، کفش را هم به قورباغه دادند و راهشان را پى گرفتند آمدند تا به یک چوپان رسیدند، کیسه زر را به چوپان دادند، چوپان خواسته گله‌اش را به آنها بدهد قبول نکردند و فقط یک گوسفند برداشتند و به‌طرف خانه حرکت کردند تا رسیدند. پرتان موقعى که مشغول پوست کندن گوسفند بود دید یک زنبور روى سر چرتان نشسته. کارد بزرگى که در دست داشت بالا برد و روى سر چرتان پائین آورد و هم زنبور را کشت و هم زنش را.
 
 
 
پیش فرض خارکنى که دو تا دخترشو از خانه بیرون کرد

خارکنى بود که دو تا دختر داشت. روزى از روزها رفقاى او به او گفتند که یک وعده غذا ما را مهمان کن. خارکن شب به خانه آمد و به زن خود گفت: رفقایم از من خواسته‌اند که مهمانشان کنم. زن گفت: پس براى شب دعوتشان کن که من وقت داشته باشم غذا را مهیا کنم. صبح فردا، خارکن دو تا دختر خود را برداشت و برد، قدرى برنج و گوشت و روغن خرید داد به آنها تا ببرند به خانه.
زن خارکن غذائى درست کرد و قوم و خویش‌هاى خود را خبر کرد نشستند و غذا را خوردند. شب مرد با رفقاى خود آمد. ساعتى گذشت. مرد دید از شام خبرى نیست. رفت به زن گفت: پس شام چى شد؟ زن گفت: وقتى دخترها برنج را به خانه مى‌آورند، دستمال باز شده و برنج‌ها را روى زمین مى‌ریزند. مشغول جمع کردن برنج مى‌شوند. که سگ‌ها مى‌آیند و گوشت و روغن‌ها را مى‌خورند. مرد زد توى سر خودش و رفت روى پشت‌بام تا خودش را پائین بیندازد. روى بام که رفت چشمش افتاد به حیاط همسایه دید یک پیرزن مردنی، نشسته لب چاهک و دست‌هاى خود را مى‌شوید، سنگى به طرف او پرت کرد سنگ به سر پیرزن خورد و او را کشت. اهالى منزل توى حیاط ریختند و جیغ مى‌زدند: کى سنگ تو سر ننه زده؟ کى ننه را کشته؟ مرد خارکن مهمان‌هاى خود را به بهانهٔ تسلیت‌گوئى برد به خانه همسایه. آنجا شام را خوردند و رفتند دنبال کار خود.
مرد خارکن به خانه آمد، دست دخترهاى خود را گرفت و برد دم در دروازه شهر و توى خرابه‌اى رهایشان کرد و خودش برگشت. دخترها شروع کردند به گریه کردن، یک وقت چشمشان خودر به یک روشنائی. رفتند به طرف آن، دیدند از لاى یک تخته‌سنگ روشنائى بیرون مى‌زند. تخته‌سنگ را برداشتند، دیدند غارى است. وارد شدند چشمشان خورد به یک خرس بزرگ سلام کردند. خرس با سر جواب داد بعد اشاره کرد که بنشینند براى آنها شام آورد و با ایما و اشاره از آنها پرسید: زن من مى‌شوید، همه چیز دارم. بعد آنها را برد توى تک‌تک اتاق‌ها و خمره‌هاى پر از سکه و اثاثیه و چیزهاى دیگر را نشانشان داد. دخترها قبول کردند. شب آنجا خوابیدند. صبح خرس به دختر کوچک گفت: بیا سر مرا بشور. دختر بزرگ‌تر به بهانهٔ درست کردن غذا بلند شد و رفت ظرف بزرگى آب‌جوش درست کرد. خرس که سر او توى دامن دختر کوچک بود، خوابش برد. خواهر بزرگ و را صدا کرد. و دوتائى ظرف آب‌جوش را آوردند. ریختند روى سر خرس و او را کشتند. ناهار آنها را خوردند و بعد خواهر بزرگ رفت مقدارى پول از تو خمره برداشت و رفت به شهر و یک خانه با غلام و کنیز و اثاثیه خرید، شب چند تا حمال اجیر کردند، آمدند و هرچه توى غار بود برداشتند و به خانه‌اشان بردند. خواهرها همه‌چیز را بین خودشان تقسیم کردند و قرار گذاشتند هر روز یک کدام آنها خرج خانه را بدهد.
یک ماه گذشت. روزى خواهرها پدر خود را دیدند که مثل دیوانه‌ها با خودش حرف مى‌زد و مى‌رفت. به غلام گفتند: آن مرد را صدا کن. مرد آمد جلو و سلام کرد. خواهرها روبند زده بودند. از مرد چند تا سؤال کردند و بعد پرسیدند: اولاد هم داری؟ مرد به گریه افتاد. گفت: دو تا دختر داشتم. روزگار با من کج‌رفتارى کرد، آنها را انداختم بیرون حالا از غصه آنها دیوانه شده‌ام. دخترها قدرى به او پول دادند و گفتند که فردا زن خود را هم با خودش بیاورد. مرد به خانه رفت و ماجرا را گفت. فردا زن خود ار هم با خودش آورد. دخترها از زن پرسیدند: مگر بچه‌هاى شما چه‌کار کرده بودند که آنها را بیرون کردید؟ زن گفت: سال‌ها بود که فامیلم از من ولیمه مى‌خواستند من هم برنج و گوشتى را که شوهرم فرستاده بود، درست کردم و به آنها دادم. این بى‌انصاف شبانه بچه‌هاى مرا بیرون کرد. صبح رفتیم توى خراب گشتیم اما پیدایشان نکردیم. حالا این مرد از غصه و پشیمانى دیوانه شده، من هم این خانه و آن خانه مى‌گردم بلکه پیدایشان کنم. دختر گفت: اگر بچه‌هایت را ببینى مى‌شناسی؟ زن گفت: کدام کورى است که بچه‌هاى خود را نشناسد. دخترها رویشان را باز کردند. خارکن و زن او از خوشحالى غش کردند. دخترها آنها را به هوش آوردند، براى آنها لباس نو خریدند و دکانى هم براى پدر خود خریدند تا در آن تجارت کند.

 
 

تحمل...
سکوت سنگین خانه با صدای چرخش کلید در قفل , در هم شکسته شد . زن کلافه از گرمای طاقت فرسای خیابان وارد خانه شد.خانه آرامش عجیبی داشت .هنوز هم تمام وسایل از شب گذشته در وسط اتاق خود نمایی می کردند.
ساک خرید برایش از همیشه سنگین تر به نظر می رسید .وقتی به داخل آن نگاه کرد جز خرده نا نهای خشک شده چیزی نیافت.
از جلوی آینه گذشت.اما ناگهان نیروی او را مجبور به برگشتن کرد.روبروی آینه ایستاد.این بار نیز بجز چهره غمگین و چروکیده اش , نوشته تکراری همیشگی را دید.
متنی که با ماژیک روی آینه نوشته شده بود , خیلی برایش غریب نبود.آنقدر تکرار شده بود که زن چشما نش را بست و متن را خواند.
همسرعزیزم امشب زود ترمی آیم مننتظرم باش .
می دونی که چقدر دوست دارم؟
و شاخه گلی که با چسب به کنار آینه چسبانده شده بود.
زن به نوشته و تصویر بی روح خود در آینه نگاه کرد و به آن همه معصومیت لبخند تلخی زد.اشک چون باران بهاری از چشمان بی فروغش سرازیر شد.نگاهی به خود کرد.دستش را به طرف صورتش برد جای سیلی دیشب هنوز هم صورتش را می سوزاند.


 
 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. روزگار قدیم یک دزد بسیار زیرکی بود که تمام اهالی شهر از دستش به تنگ آمده بودند. این دزد زیرک روزی با رفیقش رفتند به خزانه پادشاه برای دزدی. بالای پشت بام خزانه سوراخی داشت، دزد زیرک دو دست رفیقش را گرفت و او را از سوراخ داخل خزانه آویزان کرد. چند نفر مأموری که داخل خزانه بودند فوری پای او را گرفتند و کشیدند. دزد زیرک از بالای بام با شمشیر سر رفیقش را از گردن جدا کرد و سر را برداشت فرار کرد رفت به خانه شان. مأموران پادشاه هم جنازه بی سر رفیق دزد را از خزانه بیرون بردند، بعد به شاه خبر دادند که یک جنازه بی سر از سوراخ بام خزانه به داخل افتاده است که شناخته نشده و نمیدانیم چکار کنیم؟ پادشاه دستور داد که جنازه را ببرید سر راه بگذارید هر کس که آمد بر سر جنازه گریه کرد او را دستگیر کنید و بیاورید پیش من.
مأموران هم جنازه را بر سر راه نهادند.

حالا برگردیم به خانه دزد ببینیم چکار میکند وقتی دزد به خانه برگشت خبر کشته شدن رفیقش را برای زن رفیقش تعریف کرد. زن رفیقش گفت من باید بروم سر جنازه شوهرم گریه کنم. دزد زیرک گفت اگر تو بروی بر سر جنازه شوهرت گریه کنی مأموران میفهمند و ترا میگیرند.
زن گفت نه، باید من بروم بر سر جنازه شوهرم گریه کنم تا دلم خالی شود. دزد گفت حالا که میخواهی بروی پس یک کاسه آش کن ببر و همین که نزدیک جنازه رسیدی کاسه را بزن زمین بعد بنشین گریه کن اونوقت اگر مأموران پرسیدند چرا گریه میکنی تو بگو برای کاسه و آش خودم گریه میکنم، اگر گفتند عوض کاسه ات یک سکه دیگر به تو میدهیم بگو نه، من کاسه و آش خودم را میخواهم. زن هم دستور او را بکار برد با یک کاسه آش به طرف جنازه شوهرش براه افتاد وقتی که نزدیک جنازه رسید فوری کاسه را به زمین زد و بنا کرد به گریه کردن.
مأموران شاه که آنجا بودند گفتند اینکه دیگر گریه ندارد ما عوض کاسه و آش تو یک کاسه دیگر به تو میدهیم. زن گفت نه، باید همان کاسه و آش خودم باشد. مأموران که دیدند زن هیچ کاسه ای را به غیر کاسه خودش قبول نمیکند او را به حال خودش گذاشتند و رفتند. زن نشست آنقدر گریه کرد تا خسته شد بعد به خانه اش برگشت. تا غروب مأموران مراقب بودند دیدند که کسی نیامد بر سر جنازه گریه کند خبر به پادشاه دادند که کسی بر سر جنازه نیامد. پادشاه هم دستور داد تا جنازه را ببرند دفن کنند.




روز بعد از طرف پادشاه فرمان رسید که امروز باید یک کار دیگری بکنیم شاید آن دزد پیدا شود دستور داد در تمام شهر سکه طلا ریختند و در هر قدم یک مأمور ایستاد تا هر کس که کمر خم کرد بدانند او دزد است. مأموران همانطور در هر قدم ایستاده بودند تا ببینند کی خم میشود. همان دزد زیرک پیش خود فکری کرد بعد یک جفت گیوه پوشید زیر گیوه را ترفه ( قره قروت ) مالید و رفت توی شهر بنا کرد به قدم زدن از این طرف میرفت به آن طرف از آن طرف میآمد به این طرف موقعی که زیر گیوه هایش پر از سکه میشد از شهر بیرون میرفت و سکه هائی که زیر گیوه اش چسبیده بود می کند در جیب خود می نهاد باز میرفت توی شهر بنا به قدم زدن میکرد. خلاصه تا غروب تمام سکه های طلا را جمع کرد و به خانه اش برگشت. مأموران تعجب کرده بودند. کسی از صبح تا غروب کمر خم نکرده پس چرا تمام سکه ها نیست به پادشاه خبر بردند که از صبح تا غروب کسی خم نشده اما همه سکه ها به خودی خود تمام شده است.
بعد پادشاه فرمان داد چهل تا شتر با بار جواهر را توی کوچه ها ول کنند شاید از این راه بشود دزد را پیدا کرد. روز بعد به دستور پادشاه چهل تا شتر بار جواهر را توی شهر رها کردند. دزد زیرک یک شتر را گرفت برد به خانه فوری شتر را کشت طوری ترتیب کارها را داد که هیچ کسی متوجه او نشد. غروب که شد سی و نه شتر برگشتند ولی یکی گم شده بود، مأموران هر چه گشتند شتر را پیدا نکردند. به پادشاه خبر دادند یک شتر گم شده است، پادشاه دستور داد فردا صبح چند نفر پیر زال را به خانه های مردم بفرستند شاید برگه ای پیدا کنند.

روز بعد چند نفر پیر زال مأمور این کار شدند. در تمام خانه های مردم رفتند و طلب گوشت شتر کردند. یکی از پیر زالها رفت به خانه همان دزد در زد، مادر دزد در را باز کرد، پیر زال گفت ننه جان کمی گوشت شتر نداری به من بدهی؟ چند روز است که پسرم مریض است طبیب گفته اگر گوشت شتر بخورد خوب میشود. مادر دزد که قضیه را نمیدانست کمی گوشت شتر به پیر زال داد، پیر زال گوشت را گرفت با خوشحالی داشت از خانه بیرون می رفت که دزد زیرک سر رسید تا پیر زال را دید گفت ننه جان کجا بودی؟ پیر زال گفت آمده بودم کمی گوشت شتر از این پیر زن بگیرم برای پسرم که مریض است. دزد گفت کو ببینم؟ پیر زال گوشت را به او نشان داد. دزد وقتی این گوشت را دید گفت این چیه؟ کی به تو داده؟ مگر زعفران است بیا یک دست شتر به تو بدهم ببر. پیر زال این حرف را شنید به طمع افتاد دنبال دزد راه افتاد دزد فوری پیر زال را داخل خانه برد و او را کشت و یک دستش را جدا کرد و بعد او در گودالی که داخل خانه بود انداخت.
غروب که شد همه پیر زالها برگشتند مأموران دیدند که یکی از پیرزالها نیست به پادشاه خبر دادند که یک پیر زال برنگشته است. پادشاه دستور داد برای دخترش بیرون از شهر چادر بزنند و دخترش بیرون از شهر منزل کند بلکه بتواند این دزد زیرک زبردست را پیدا کند.

همان شب اول که برای دختر پادشاه بیرون شهر چادر زدند همان دزد برای دزدی کردن به چادر دختر پادشاه رفت. این دفعه دزد زیرک تنها نبود یک مشک آب و دست پیر زال را هم همراهش آورده بود خلاصه در آن شب دختر پادشاه دزد را گرفت که صبح او را به حضور پدرش ببرند. دزد کمی نشست و بلند شد دختر پادشاه جلوش را گرفت گفت کجا میروی؟ دزد گفت میروم دستشویی کنم. دختر شاه گفت داخل چادر بنشین ادرار کن. دزد گفت میترسی که من فرار کنم نترس بگیر این هم دستم نگهدار تا من بیرون ادرار کنم بعد دست پیر زال را که به مشک بسته بود داد به دست دختر پادشاه و خود بیرون نشست و با سوزن مشک را سوراخ کرد و خود فرار کرد رفت. آبی که از سوراخ مشک میرفت صدا میکرد دختر پادشاه که خیال میکرد دزد است دارد ادرارا میکند دست پیر زال را محکم در دست گرفته بود منتظر بود که دزد ادرار کند یک مدتی طول کشید دختر پادشاه دید که نه هیچ خبری نیست همان طور صدای شرشر آب میآید صدا زد چقدر ادرار داری من خسته شدم دست پیر زال را کشید یک دفعه با حیرت دید که دست با مشک آب داخل چادر افتاد در این وقت بود که تازه دختر پادشاه فهمید که دزد باز هم با زرنگی خود فرار کرده صبح که شد باز به پادشاه خبر دادند که دزد را دیشب گرفتند اما او با زرنگی و زبردستی خود فرار کرده رفته است.
پادشاه با شنیدن این خبر قسم خورد که دزد هر کس است اگر خود را معرفی کند به او جایزه خواهم داد دختر خود را هم به او میدهم. دزد وقتی این را شنید خود را معرفی کرد پادشاه هم به عهد خود وفا کرد و دختر خود را به او داد و هفت شبانه روز جشن گرفتند.

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در پنجشنبه 1387/06/21 و ساعت 1 PM |

انسان باشیم

 

 

انسان باشیم

 

دانه می چیند کبوتر،

به سر افشانی بید

 

لانه می سازد پرستو،

به تماشا خورشید.

 

صبح از برج سپیداران، می آمد باز

روز، با شادی گنجشکان، می شد آغاز.

 

نغمه سازانِ سراپرده ی دستان و نوا

روی این سبزه ی گسترده سراپرده رها.

 

دشت، همچون پر پروانه پُر از نقش و نگار

پر زنان هر سو پروانه ی رنگین بهار.

 

هست و من یافته ام در همه ذرات، بسی

روح شیدای کسی، نور و نسیم نفسی!

 

می دمد در همه، این روح نوازشگر پاک

می وزد بر همه، این نور و نسیم از دلِ خاک!

 

چشم اگر هست به پیدا و نا پیدا باز

نیک بیند که چه غوغاست درین چشم انداز:

 

مهر، چون مادر، می تابد، سرشار از مهر

نور می بارد از آینه ی پاک سپهر

 

می تپد گرم هم آواز زمان، قلب زمین

موج موسیقی رویش! چه خوش افکنده طنین.

 

ابر، می آید سر تا پا ایثار و نثار

سینه ریزش را می بخشد بر شالیزار

 

رود می گرید تا سبزه بخندد شاداب

آب، می خواهد جاری کند از چوب، گلاب!

 

خاک می کوشد، تا دانه نَماید پرواز!

باد، می رقصد تا غنچه بخواند آواز

 

مرغ، می خواند تا سنگ نباشد دلتنگ

مهر، می خواهد تا لعل بسازد از سنگ!

 

تاک، صد بوسه ز خورشید رباید از دور

تا که صد خوشه چو خورشید برآرد انگور

 

سرو، نیلوفرِ نشکفته ی نو خاسته را

می دهد یاری کز شاخه بیاید بالا!

 

سر خوشانند، ستایشگر خورشید و زمین

همه مهر است و محبت، نه جدال است و نه کین.

 

اشک می جوشد در چشمه ی چشمم ناگاه

بغض می پیچد در سینه ی سوزانم ، آه!

 

پس چرا ما نتوانیم که این سان باشیم؟

به خود آییم و بخواهیم که:

 

انسان باشیم

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در پنجشنبه 1387/06/21 و ساعت 1 PM |
"ای آنکه بر قامت نیازهای انسان جامه ی لطف می پوشانی و بنده را با ریسمان کرم تا چکاد آرزوها می رسانی.

و هرگاه به سویت چهره بگرداند و نگاه سرشار از خواستن خویش را بر چشم های تو بدوزد در کنارش می گیری و در میان بازوان پر مهر خویش می فشاری.

هرگاه بنده ای دل به تو  خوش کند و از ماسوی در گذرد و از غیر ببرد و کوله بار امید خویش در سایه ی درخت توکل تو بر زمین بگذارد، تو از خنکای نسیم کفایتت در تابش طاقت سوز نیازها بر او می نوشانی.

خدایا! کدام سائل انابه کننده ای، کدام مهمان محتاجی، کدام فقیر مویه گری، کدام نیازمند ضجه زننده ای سحوری در خانه ی بی نیازیت را در ظلمت نه توی گناه و معصیت و فقر تکانده است و تو پاسخ نگفته ای؟

کدام بیچاره ی درد آلوده ی امیدمندی را تو از خویش رانده ای؟

کدام چشم امیدواری را تو گریان تحمل کرده ای؟

ریزش کدام اشک امید آغشته ای را تو تاب آورده ای؟

خدایا! درست است که خسته، درهم شکسته، خون به چشم نشسته، پرنده ی امید پای بسته و خواب از چشم رسته از بارگاه تو رانده شوم؟

مگر من به غیر تو می شناسم؟

مگر به منزلی جز خانه ی تو راه می برم؟

مگر دل به معشوق دیگری داده ام؟

مگر پیشانی برخاک دیگری ساییده ام؟

مگر در هجران دیگری سوخته ام؟

که امید به غیر تو داشته باشم؟

مگر جز تو تمامتِ خوبی است؟ و مگر نه تمامی خیر به دست توست؟

چگونه در آرزوی غیر تو باشم و آفرینش و فرمان به دست تو باشد؟

تویی که میوه ی نعمتهای ناطلبیده از درخت فضل خویش را برایم بار آورده ای، تو که از چشمه ی ناگفته ام آب جوشانده ای.

چگونه حال که گرسنه و تشنه ، به امید مزرعه بوستان تو آمده ام تهی دستم باز می گردانی؟

چگونه ریشه ی آرزوهای مرا از زمین بخششت در می آوری؟

من دست خسته به تو داده ام و تو آن را محتاج دست خسته ی دیگر می کنی؟

من دل شکسته به تو بسته ام، تو به بیچاره ای دیگر حوالتش می دهی؟

من در خانه ی تو را می زنم، تو مرا به پیش مثل خویش می فرستی؟

نه این در اندیشه ی وجود نیست، این در باور ممکنات نمی گنجد، این غیر ممکن است..."

 

به همین سادگی از تو گاهی سخته روزگارم

چه کنم دست خودم نیس دل دیوونه ای دارم   

به همین سادگی از تو گاهی دلگیرم و غمگین

مث برگ بی پناهی میام از شاخه ها پایین

پر عشقم و اسارت پر احتیاج و طاقت

منُ پیدا کن و بشکن یه دروغم یه حماقت

 

" ترجمه ی مناجات از سید مهدی شجاعی است. "

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در پنجشنبه 1387/06/21 و ساعت 12 PM |
 

درباره قضا و داورى زن مى‏توان گفت: برخى از فقيهان نام‏آور اماميه نه تصريح به شرطيت ذكورت نموده‏اند،

تا زن فاقد شرط قضا باشد و نه تصريح به مانعيت انوثت كرده‏اند، تا زن واجد مانع داورى باشد. البته گروهى

از فقهاى بزرگ شيعه تصريح به اشتراط ذكورت نموده‏اند مانند قاضى ابن البراج در المهذب، و محقق‏ره

در شرايع الاسلام و نيز در المختصر النافع و علامه‏ره در قواعد الاحكام و در ارشاد الاذهان و شهيد اول‏ره

در اللمعة‏الدمشقه. چنانكه نظام الدين ابى‏الحسن سلمان بن الحسن بن سليمان صهرشتى در كتاب اصباح الشيعه

بمصباح الشريعه تصريح به اعتبار ذكورت كرده است، و عده‏اى از بزرگان متاخر هم مانند صاحب جواهر

و شيخ انصارى و ملا ضياءالدين عراقى‏رضوان الله تعالى عليهم اجمعين تصريح به اشتراط ذكورت كرده‏اند.


عده‏اى كه به طور مشروح و مستدل در اين باره بحث نموده‏اند، برهان قطعى براى اشتراط مرد

بودن ارائه نكرده‏اند(1) آنان گاهى به اجماع تمسك مى‏كنند كه بر فرض تماميت اتفاق واقعى همه فقيهان دين،

احتمال استناد آنان به يك يا چند وجه ديگر كه در مساله مطرح است مظنون مى‏باشد، و چنين اجماعى فاقد شرط

حجيت واعتبار است، و گاهى به حديث نبوى ضعيف استدلال مى‏كنند كه خصوص ولايت‏به معناى حكومت زن را مانع فلاح

جامعه مى داند واگر زن واجد شرايط قضا از طرف ولى مسلمين منصوب گردد، مشمول چنان حديث ضعيف

نخواهد بود و گاهى از خبر ضعيف ديگر كمك گرفته مى‏شود كه زن سمت قضا را نپذيرد و متولى آن نشود

كه احتمال استناد اصحاب فقاهت‏به خصوص خبر مزبور تا جابر ضعف آن گردد، نيازمند به دليل ديگر مى‏باشد،

و زمانى نيز به آنچه ابن بابويه قمى (صدوق‏ره) در پايان من لايحضره الفقيه به عنوان

وصاياى رسول اكرم (ص) نسبت‏به حضرت على... نقل نموده اعتماد مى‏شود، اصل حديث (بخش مخصوص به قضاء زن) در

وسائل (2) چنين آمده است: محمد بن على بن الحسين باسناده عن حماد بن عمرو، و انس بن محمد عن ابيه عن جعفر بن محمد

عن ابائه في وصية النبى (ص) ... قال: يا علي ليس على المراة جمعة، الى ان قال: ولا تولى القضاء.


مرحوم مجلسى اول، مولانا محمد تقى (1070- 1003) در روضة المتقين (3) در عين احتمال قوت سند،

ضعف برخى از رجال آن را محتمل مى‏داند ولى چنين مى‏گويد: مصنف (صدوق‏ره) حكم به صحت آن كرده است

و اين حكم به صحت‏يا براى آن است كه تواتر حديث وصيت نزد او ثابت‏شده، يا مضمون آن متواتر مى‏باشد براى آن

كه اكثر مسائل آن در اخبار متواتر يا مستفيض يا صحيح از صادقين رسيده است. نكته اساسى كه مربوط به متن حديث

مزبور مى‏باشد اين است كه برخى از احكام مندرج در آن غير لزومى است‏يعنى يا مستحب است‏يا مكروه،

و هرگز حرام يا واجب كه حكم لزومى‏اند نمى‏باشد. و ظهور سياق واحد شايد مانع


استنباط حكم لزومى از چنين حديث مركب و ملفق و مختلط باشد،

مطلب مهمى كه نبايد مورد غفلت قرار گيرد اين است كه در حديث مزبور تكليف شاق و صعب قضا از زن برداشته شده

نه آن كه او را از حق قضا محروم نموده باشد. غرض آن كه پيام وصيت رسول اكرم (ص) به اميرالمؤمنين... سلب تكليف

براى سهولت كارهاى زن است نه سلب حق، و بين اين دو مطلب فرق عميقى است. محقق قمى‏ره (1231- 1151) در جامع الشتات (4) بعد

از نقل اشتراط ذكورت و دعوى اجماع بر آن چنين مى‏گويد: گاهى در اشتراط ذكورت، و... اشكال مى‏شود، زيرا علتى كه

براى آن ذكر مى‏شود از اين كه: «زن‏ها غالبا توان قضا را ندارند، چون داورى بين متخاصمان نيازمند

به بروز در جامعه و حضور در بين مردم بوده تا تشخيص متخاصمان و تشخيص شاهدان آنها ممكن باشد» .

مطرد وشايع نبوده و در همه موارد چنين علتى موجود نيست، پس نمى‏توان به نحو مطلق حكم به عدم جواز قضاء زن نمود

مگر آن كه اجماع مطلق منعقد شده باشد، آنگاه اضافه مى‏كند: شايد اجماع مزبور ناظر به اختيار ولايت ومنصب عمومى باشد

و اما در حكومت‏هاى خاص ومقطعى، چنين اجماعى از ناقل آن معلوم نيست گرچه برخى از عبارت‏ها آن را تحمل مى‏نمايد.


خلاصه آن كه در برخى از امور حضور زن نارواست و امر او در آن نافذ نيست نظير جايى كه

مستلزم تماس نامحرمانه با نامحرم و مانند آن باشد، اين‏گونه از موارد كه سهم مختص مرد است داورى زن در آن صحيح نيست

و اما در مواردى كه مخصوص زنان است‏يا مشترك بين زن و مرد بوده يا مخصوص مردان مى‏باشد، ليكن مستلزم

هيچ محذورى از قبيل تماس با نامحرم نمى‏باشد، دليل روشنى بر اشتراط ذكورت يافت نمى‏شود، البته مشهور

بين فقهاءقده همان اشتراط مزبور مى‏باشد، پس اگر اجماع مسلم در بين باشد، بحثى در آن نيست و گرنه منع زن

از قضا به نحو كلى، مورد بحث و نقد است، زيرا هيچ محذورى در قضاء زن نسبت‏به زنان با شهادت زن وجود ندارد،

البته مطلب مزبور در جايى است كه زن واجد همه شرايط قضا از جهت علم و عدل و مانند آن باشد. بنابراين اگر

زن به مقام شامخ اجتهاد رسيده وداراى ملكه عدالت‏بود و شرايط ديگرى كه در قضا و اوصاف قاضى معتبر است

واجد بود و خواست تصدى قضاى زنان را با نصب از طرف فقيه جامع الشرايط كه ولايت امر مسلمين و

رهبرى جامعه اسلامى را به عهده دارد، متعهد شود از نظر بزرگانى چون مقدس اردبيلى مانعى ندارد، بلى اگر

كسى اجماع قطعى بر منع را (كه احتمال استناد به برخى از روايات ضعيف يا وجوه اعتبارى قابل خدشه در آن راه نيابد) احراز كند،

در اين حال تصدى مزبور ممنوع مى‏باشد چه اين كه اگر از تصدى زن محذور اجتماعى

يا مفسده اخلاقى لازم مى‏آيد، تصدى آن جايز نخواهد بود.

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در جمعه 1386/10/28 و ساعت 8 PM |
 

نامه قاتل شهید مفتح به خانواده اش

26 آذر 1386

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
اعوذ بالله من‌الشیطان‌الرجیم

« این نامه را فقط برادرانم حسن و محمدرضا و خواهرانم زهره و خانم آقای حاتمی (شیرین) بخوانند.»


سلام بر شما، امیدوارم كه در دنیا و همه فریبندگی‌هایش غرق نشده باشید. علت اینكه در ابتدای نامه نوشته‌ام فقط شما آنرا بخوانید، این بود كه می‌خواستم مسائل و نكاتی را تذكر دهم كه در شرایط فعلی بنظرم شماها فقط یكسری اشتباهات، نظرها و همچنین اعلام مواضع سعی كردم موقعیت فعلی خودم را به آنها بشناسانم، و بارها تأكید كردم كه كسی حق ندارد، حرفهایی را كه من میزنم و مواضعی را كه اعلام میكنم او هم قبول كند، اما میدانم در شرایط فعلی این تأكید من را نادیده میگیرند چون نفرت و كینه آنها بر رژیم آنقدر زیاد است كه نمی‌توانند آزادانه خود بدنبال تحقیق بروند و بدین جهت، فرصتی كه بدست آمد را ضروری دانستم این نامه را برای شما بنویسم. آری برادران و خواهران من، من در شرایط زندان از یكطرف مجبور بودم كه مواضع خود را اعلام كنم و از طرف دیگری دیدم كه این خانواده را در جهت‌گیری خودش خیلی خیلی تحریك می‌كنم، اكنون این توصیه را به شما می‌نمایم و از شما واقعا می‌خواهم كه با احساس مسئولیت یك مومن نسبت به مومن دیگر آنها را انجام دهید.. همان طوریكه حسن خان در نامه شماره 2 (دو) نوشته بودم شما باید یك بازنگری كل در سطح اجتماع بعمل آورید، منظور من از بیان این جمله آن بوده كه در شرایط فعلی پرده‌های بدبینی و نفرت از رژیم برای شماها آنچنان ضخیم و كلفت شد (همانطور كه قبلا كه ما در بیرون بودیم دقیقا همانطور بود) كه تمام مسائل را از پشت این عینک تجزیه و تحلیل میكنید و از واقعه گنبد گرفته تا جریان مرحوم سیدمهدی آیتی، و اگر همینطور پیش بروید یك فاجعه بزرگی پدید می‌آید. علتش هم آنست كه مثلا الان شما در شرایط فعلی ما در زندان نیستید ... و یك تصورات عجیبی از شرایط فعلی زندان دارید، البته این را برای تعریف از رژیم نمی‌نویسم به این علت می‌نویسم كه شما چون از پشت عینك بدبینی و نفرت قضایا را می‌نگرید، برای خودتان از زندان حتما یك داستانهایی ساخته‌اید مثلا راجع به آیتی شما چون از جریان داخل اینجا بی‌خبر هستید حتما عنوان میكنید كه سیدمهدی را كشته‌اند چون قدرت تحقیق هم ندارید بر روی همین گمان می‌مانید. از كجا می‌دانید شاید واقعا خودكشی كرده باشد (البته من هم نمی‌دانم) نتیجه‌ای كه میخواستم از زدن حرفهای فوق بگیرم این است كه در تجزیه و تحلیل مسائل اجتماعی در وهله اول لازم است این عینك بدبینی و نفرت را بردارید . حتما حتما این كار را بكنید سپس یكبار دیگر صادقانه از روی كینه مراجع به عملكردهای رژیم، از جهادسازندگی گرفته تا كارخانه‌ها تا خانه‌سازی و تقسیم زمین تا كشاورزان و تقسیم اراضی تا ارتش و میزان چگونگی تصفیه آن ... تحقیق كاملا دقیق و مستند بكنید.

و یك تجدیدنظر كلی و ببینید آیا این بدبینی‌تان از رژیم كاملا صحیح بوده است یا نه. نظری كه اكنون نسبت به [امام]خمینی و رفتار او دارید خوب معلوم است دیگر، اما حتما حتما بروید دقیقا سابقه زندگی قبلا او را بررسی كنید (چیزی كه 95% برادران ما در زندگی نمی‌دانستند!!) افكار او را بشناسید، كتابهایی را كه تألیف كرده و زمانی كه آنها را نوشته حتما حتما بخوانید. از جمله حكومت اسلامی، نظرات او را راجع به روحانیت دقیقا با تحقیق قابل اعتماد جویا شوید برای اینكه قادر به چنین تحقیق‌هایی باشید باید حتما خودتان سفر كنید، از نزدیك ببینید، در كارخانه‌های مختلف سر بزنید. از مجاهدین انقلاب اسلامی و حزب جمهوری اسلامی باید كمك بگیرید (البته وقتی این‌ها را طرح می‌كنیم بخاطر شماهاست، چون چگونه میتوان كسی یا چیزی را شناخت و درباره‌اش قضاوت كرد در صورتی كه هیچ برخوردی و ما برخورد خیلی كمی با آن داشته باشیم یكی از [راههای] شناختن رژیم این است كه ببینیم كسانی كه كاملا معتقد به [امام] خمینی و حركت او هستند مسائل را چگونه تجزیه و تحلیل می‌كنند، نباید دائما از آنها كناره گرفت كه این اشتباهی بود كه ما مرتكب شدیم یعنی از توجیه و نشریه‌های كسانی كه مؤمن به این حركت هستند را تازه از زندان آگاه شدیم، آن هم در جلسات بحثهای طولانی كه تا صبح داشتیم، منتها متأسفانه دیگر ما فرصت برای تحقیق و میزان درستی این حرفها نداشتیم، اما شما دارید و باید حتما حتما این كار را بكنید، اینها را هم برای تأیید رژیم نمی‌نویسم بلكه برای خودتان می‌نویسم) اولا برادران و خواهران عزیزم بنظر من یكی از اشتباهات اساسی فرقان این بود كه خط [امام]خمینی را بدون هیچ تغییری و تفاوتی همان خط روحانیونی چون [آیت الله]گلپایگانی – [آیت الله]بروجردی می‌دانست در صورتی كه در علل آن یا نحوه عملكرد [امام]خمینی در گذشته و یا خواندن كتاب حكومت اسلامی تفاوت نقطه‌نظرهای آنها مادامی كهه این خط با خط روحانیت قبلی تفاوت دارد را میتوان فهمید و مهم اصالت و پایگاه طبقاتی و جهت‌گیری آن است كه آیا مردمی است یا نه؟ اكنون بلافاصله در پیش خودتان می‌گویید معلوم است دیگر این خط همان خط دیكتاتورها و عناصر ضد مردمی است. نه نباید به این زودی قضاوت بكنید، شما را بخدا سوگند می‌دهم كه بنشینید دقیقا و عینا (اصطلاح ویژه برادرانم كه در زندان ورد زبانش شده!)‌ بررسی كنید و همینطوری نگوئید دیكتاتور، برادران بزرگترین ضعف برادران ما در اینجا در زندان این بود كه در بحثها متوجه شدند به مسائلی از یك عینك خاص و همچنین از یكسو نگریستند. برادران اگر شما می‌گویید رژیم آدمكش و جنایتكار است بروید ببینید خوب دقیقا كسانی كه موافق رژیم هستند (البته كسانی كه حرفهاشان قابل سند باشد نه هر فردی) آنها چه می‌گویند برادران مثلا بگوییم .... و بهشتی و هاشمی و ... هستند افكارشان آخوندیسمی است، می‌خواهم بپرسم كه دقیقا و عینا چند تا از كتابهای آنها را خوانده‌اید و نیت اصلی آنها چیست و دقیقا وضع زندگیشان چگونه است؟ باید بروید حسابی تحقیق كنید و بدانید در اسلام شرایط قضاوت نسبت به كسی را رژیمی به این سادگی ما خیال كردیم نیست. مثلا راجع به كردستان و وضع عملكرد رژیم و پاسداران ارتش، هیئت ویژه بطور مستند نه روزنامه‌ای!‌چقدر چیز میدانید، مستند و غیرقابل انكار كه برای هیچكس جای توجیه باقی نگذارد می‌توانید ثابت كنید با دلایل و مدارك كه رژیم در كردستان كشتار ناروا كرده و از دیدگاه اسلامی جنایت نمود؟ (ما كه در اینجا نتوانستیم ثابت كنیم) برادران و خواهران عزیزم همه امیدم به شماست تا شما با عملكرد صادقانه و كاملا حساب شده و آگاهانه (نه احساساتی) اشتباهات و خطاهای ما را جبران میكنید.

اولین پیشنهادم این است كه با كمك سایر كسانی كه افكار ما را دارند اول بنشینید فرقانها را دقیقا بخوانید، سپس تمام اتهامات و ایرادهایی كه به رژیم زده شده را در نظر آورید و یادداشت كنید. سپس اكیپ تحقیق تشكیل دهید و در این كار باید از تخلیه احساسات بر عقل و گوش و چشم سخت بپرهیزید. راجع به افرادی كه ترور شده‌اند، سوابق و افكار وضع زندگی آنها و نقش‌شان در رژیم فعلی و دقیقا تحقیق كنید (كاری كه ما باید می‌كردیم اما بی‌تقوایی مانع از انجام آن شد) ‌و در مجموع ببینید آیا اتهاماتی كه در اعلامیه‌ها بعنوان دلایل ترور عنوان می‌شد چقدر بر مبنای قضاوت اسلامی بود (البته اتهامات اكثرا بدون مدارك دقیق و تحقیق‌های كافی زده شده بود و این را همینطوری نمی‌گویم در اینجا توی بررسی كارها مشخص شد، بعنوان نمونه بروید كتاب خدمات متقابل اسلام و ایران را بخوانید و ببینید) آیا واقعا و منصفانه این دلیل وابستگی به رژیم پیشین است، عباس عسگری این كتاب را در زندان خواند و چیزیكه دلایل سرسپردگی مطهری را به رژیم شاه ثابت كند در آن اصلا نیافت،‌آیا واقعا حاج مهدی عراقی در زندان قصر كسی را شكنجه كرده بود، یا ترور هانس یوآخیم لایت كه این ترور بدون تحقیقات دقیق و اسلامی صورت گرفت و ما ذكر می‌كردیم ایشان یك مستشار نظامی و همچنین آمریكایی است، آن وقت بدون تحقیق كافی او را جاسوس خواندیم!! در صورتی كه ‌میدانم این حقایق دردناك است ولی برادران و خواهران تعهد ما در قبال خدا و شعار مردم ایجاب می‌كند كه حتما حتما آن را بیان كنیم و تعهد شما هم ایجاب می‌كند كه جدی مسئله را دنبال كنید مثلا برادران ما دلایل اختلاف مطهری و دكتر شریعتی را از روی بدجنسی و جسارت و مرتجع بودن مطهری و آخوندهای نظیر او می‌دانیم و این قضاوت هم بر مبنای یك مشت چیزهایی است كه این طرف و آن طرف شنیده‌ایم و در ذهنمان رفته است نرفتیم واقعا تحقیق كنیم و اصل جریان ببینیم چیست؟ یا اینكه [امام]خمینی می‌گوید نگوئید.... بد است!‌را به حساب مرتجع بودن او میگذاریم هیچ وقت رفتیم واقعا تحقیق كنیم و صادقانه ببینیم كه خوب دلایل [امام]خمینی برای زدن این حرف چیست؟ و برادران چقدر دلیل و مدرك مستند و قابل قضاوت برای وابستگی ایران به فرانسه داریم (من كه در آنجا چیزی نتوانستم ارائه كنم به دادگاه)‌شرط صداقت ایجاب می‌كند كه خودمان را جای رژیم بگذاریم و ببینیم كه آیا اگر ما بودیم چیكار می‌كردیم و اگر فردی چون امام علی بود چه می‌كرد، این خیلی مشكل است مثلا چه راه حلی برای انحلال ارتش داشتیم!‌یا طرح جامعی برای این كارها داریم؟ ‌آیا بر اساس مدارك و آیات و سنت می‌توانید ثابت كنید و الان رژیم مانند رژیم یزید است و ما باید قیام مسلحانه كنیم (من كه نتوانستم، البته گفتم منظور من از میان این مسائل این است كه كاملا توی فكر بروید و بخود آئید و تحقیق‌های همه جانبه به عمل آورید) برادران مثلا ما می‌گوییم آرمان مستضعفین وابسته به رژیم است (نمی‌گویم كه وابسته نیست، می‌گویم كه براستی برای این قضاوت چقدر تحقیق كردیم و چقدر مدارك مستند داریم تا لااقل اینكه به خود ما، به عنوان یك فرد بی‌طرف ثابت كند كه این وضعش خراب است، چون با جهت‌گیری ما مخالفت كرد می‌گوییم وابسته است و این شرط تقوی نیست كه این چنین قضاوت كنیم. راستی ما كه با این رژیم مخالف هستیم چقدر راجع به قانون اساسی، تصویب شده از لحاظ ایدئولوژی بررسی كرده‌ایم و به كدامین دلایل می‌گوییم كه این قانون اساسی بدعت است؟ (اكثر بچه‌های ما در زندان این كار را نكرده‌اند). حالا در زمینه، ایدئولوژی براستی از نقطه‌نظرهای دیگران و مواردی كه بر طرز تفكر ما اشكال میگیرند دقیقا چقدر اطلاع داشتیم و آیا میتوانیم در بحث مستدل و منطق با اتكا به قرآن و سنت حرفها و اشكال و ایرادهای آنها را جواب دهیم، (بدبختانه ما حتی روی طرز تفكر خودمان هم تسلط نداشتیم، حتی من چند بار از عباس كه از نظر فكری نسبتا از دیگران قویتر بود پرسیدم كه آیا تو روی اصول ایدئولوژیكی اسلامی اجتهاد داری، گفت نه و این عباس كسی بود كه بیش از سه سال است مستقیما با خود اكبر گودرزی كار كرده است، وای بحال دیگران!!!) مثلا راجع به دیدن خدا، كه یكی از بهترین مباحث توحید است شما چقدر تحقیق كرده‌اید آیا می‌توانید در بحث اشكال دیگران را در این مورد برطرف كنید؟ آیا فكر می‌كنید ایدئولوژی ما خالی از اشكال است (من نمی‌گویم هست یا نه)‌ و صد در صد منطبق با اسلام است این فكر .... چقدر تحقیق كرده‌اید و چقدر از نقطه‌نظرهای دیگران در ... متعصبانه) اطلاع دارید و چقدر می‌توانید آن را ثابت كنید.


خلاصه ضمن اینكه شما حق ندارید در همین حالت كنونی راه را ادامه دهید (شنیده‌ام كسانی كه در جاهای مختلف دور هم جمع شده‌اند و بنام رهروان فرقان ... خواسته‌اند كه این راه را ادامه دهند، حتما از وضع برادران و افتضاحاتی كه در زندان ببار آمده خبر ندارند) شما باید بروید صادقانه روی تمامی اعمال و رفتار گذشته مرور كنید و جزء‌ به جزء آنرا زیر ذره‌بین قرار دهید، تحقیقات دقیق را شروع كنید، خود را قرنطینه فكری نكنید، حتما بروید و دقیقا از نقطه اول رژیم و دوم گروههای دیگر تحقیقات كنید تا اطلاعات جامع بدست آورید سپس ضعفها، اشتباهات و خطاها را ریشه‌یابی كنید. شما را سوگند می‌دهم اگر پس از این بررسیها متوجه شدید كه خط فرقان انحرافی بود (اصل تقوی را دقیقا باید در نظر داشته باشید، هوای نفس را كنار بگذارید و خدا و مردم را در نظر بگیرید)‌و دیگر هیچ جای شكی باقی نماند، آن را اعلام كنید و به خانواده‌هایی كه الان بخاطر ما مخالفت رژیم شده‌اند حقایق را بگویید و شجاعت و صداقت داشته باشید، شما از طرف من وكیل هستید، باز هم می‌گویم اگر تشخیص دادید انحرافی بوده آنرا بخانواده و افراد دیگر بگویید من فقط نظرهایم همان است كه به خانواده گفتم ولی اگر شما تحقیقات نكنید و این مسئولیت سنگین را انجام ندهید از طرف ما و خدای ما و مردم در روز قیامت بازخواست می‌شوید. این نامه گواهی است در خدمت شما كه اگر بعدا انحرافی تشخیص دادید به عنوان تأییدیه من از كار شما، در دستتان باشد تا كسانی كه قبول نمی‌كنند ارائه دهید. خداحافظ و یارتان باشد.

سیدكمال یاسینی
زندان اوین 10/12/58
ربنا اغفرلنا و رحمنا و انت خیرالراحمین

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در جمعه 1386/10/28 و ساعت 8 PM |
        

          لحظه ......

          

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در چهارشنبه 1386/10/19 و ساعت 4 PM |

ای نازنينم! ای وجود مهربان!

ای زيبای دلسوز! ای غرق در محيط و من! ای ناتصور!

ای خدای بزرگ و فاعل!

تو را به خوب روحانت قسم، تو را به دل شكستگان دربارت،

تو را به اشك لرزان كودكی يتيم، تو را به فرياد و زجر مادر در هنگام تولد كودكش

تو را قسم به لحظه دميدن روحت در كالبد آدميت

مگذار لحظه‌ای از وجودت غافل شويم

مگذار ظاهر اين دنيا ما را از باطن خودمان دور كند

با من بمان، كه ظلمت شب از راه می‌رسد، وقتی كه هيچ ياوری نيست و آسايش گريخته است.

خدايا! ای ياور بی‌كسان با من بمان، در هر لحظه به حضور تو نيازمندم.

چه چيزی جز لطف تو می‌تواند ترس ها را در هم بشكند؟

چه كسی جز تو می‌تواند راهنما و پناه من باشد؟

در روزهای ابری و آفتابی با من بمان، از هيچ دشمنی نمی‌هراسم، چون تو در كنار مني!

آنجا كه تو هستی اشك‌ها سوزنده نيستند، مرگ هم تلخ نيست.

خدايا! اگر با من بماني، هميشه پيروزم. خدايا در زندگی هرگز از ياد نمی‌برم،

گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند،

اما تو هستی كه موهبت زندگی جاودانه را به من می‌بخشي!

خدايا! اگر با من باشی چه كسی می‌تواند عليه من باشد؟

اگر من با تو باشم چگونه ممكن است كه دشوارها نصيبم شوند و از ميان برداشته نشوند؟

خدايا چنان نزديكی كه نمی‌توانم ببينمت صدای تو هر لحظه با من سخن می‌گويد، اما من آن را نمی‌شنوم.

مرا به اعماق درونم ببر تا شكوه بی‌پرده جمال تو را بشنوم.

مرا بياموز كه پيوسته تو را بجويم و همواره به عنوان يگانه پناهگاهم به تو رو كنم.

آمين


 

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در دوشنبه 1386/10/17 و ساعت 4 PM |

ايمان  بيآوريم  به  آغاز ِ  فصل ِ  سرد...

و  اين  من  ام
زنی  تنها
در  آستانه‌ی ِ  فصلی  سرد
در  ابتدای ِ  درک ِ  هستي ِ  آلوده‌ی ِ  زمين
و  يأس ِ  ساده  و  غم‌ناک ِ  آسمان
و  ناتواني ِ  اين  دست‌های ِ  سيماني.


زمان  گذشت
زمان  گذشت  و  ساعت  چهار  بار  نواخت
چهار  بار  نواخت
ام‌روز  روز ِ  اول ِ  دیْ‌ماه  است
من  راز ِ  فصل‌ها  را  می‌دانم
و  حرف ِ  لحظه‌ها  را  می‌فهمم
نجات‌دهنده  در  گور  خفته‌است
و  خاک،  خاک ِ  پذيرنده
اشارتی^است  به  آرامش


زمان  گذشت  و  ساعت  چهار  بار  نواخت.


در  کوچه  باد  می‌آيد
در  کوچه  باد  می‌آيد
و  من  به  جفت‌گيري ِ  گل‌ها  می‌انديشم
به  غنچه‌هايی  با  ساق‌های ِ  لاغر ِ  کم‌خون
و  اين  زمان ِ  خسته‌ی ِ  مسلول
و  مردی  از  کنار ِ  درختان ِ  خيس  می‌گذرد
مردی  که  رشته‌های ِ  آبي ِ  رگ‌های‌اش
مانند ِ  مارهای ِ  مرده  از  دو  سوی ِ  گلوگاه‌اش
بالا  خزيده‌اند
و  در  شقيقه‌های ِ  منقلب‌اش  آن  هجای ِ  خونين  را
تکرار  می‌کنند
- سلام
- سلام
و  من  به  جفت‌گيري ِ  گل‌ها  می‌انديشم.


در  آستانه‌ی ِ  فصلی  سرد
در  محفل ِ  عزای ِ  آينه‌ها
و  اجتماع ِ  سوگ‌وار ِ  تجربه‌های ِ  پريده‌رنگ
و  اين  غروب ِ  بارورشده  از  دانش ِ  سکوت
چه‌گونه  می‌شود  به  آن  کسی  که  می‌رود  اين  سان
صبور،
سنگين،
سرگردان،
فرمان ِ  ايست  داد.
چه‌گونه  می‌شود  به  مرد  گفت  که  او  زنده  نيست،  او  هيچ  وقت  زنده  نبوده‌ست.


در  کوچه  باد  می‌آيد
کلاغ‌های ِ  منفرد ِ  انزوا
در  باغ‌های ِ  پير ِ  کسالت  می‌چرخند
و  نردبام
چه  ارتفاع ِ  حقيری  دارد.


آن‌ها  تمام ِ  ساده‌لوْحي ِ  يک  قلب  را
با  خود  به  قصر ِ  قصه‌ها  بردند
و  اکنون  ديگر
ديگر  چه‌گونه  يک  نفر  به  رقص  برخواهدخاست
و  گيسوان ِ  کودکي‌اش  را
در  آب‌های ِ  جاري  خواهدريخت
و  سيب  را  که  سرانجام  چيده‌است  و  بوئيده‌است
در  زير ِ  پا  لگد  خواهدکرد؟


ایْ  يار،  ایْ  يگانه‌ترين  يار
چه  ابرهای ِ  سياهی  در  انتظار ِ  روز ِ  ميهماني ِ  خورشيد  اند.


انگار  در  مسيری  از  تجسم ِ  پرواز  بود  که  يک  روز  آن  پرنده  نمايان  شد
انگار  از  خطوط ِ  سبز ِ  تخيل  بودند
آن  برگ‌های ِ  تازه  که  در  شهوت ِ  نسيم  نفس  می‌زدند
انگار
آن  شعله‌ی ِ  بنفش  که  در  ذهن ِ  پاک ِ  پنجره‌ها  می‌سوخت
چيزی  به  جز  تصور ِ  معصومی  از  چراغ  نبود.


در  کوچه  باد  می‌آيد
اين  ابتدای ِ  ويراني^است
آن  روز  هم  که  دست‌های ِ  تو  ويران  شدند  باد  می‌آمد
ستاره‌های ِ  عزيز
ستاره‌های ِ  مقوايي ِ  عزيز
وقتی  در  آسمان  دروغ  وزيدن  می‌گيرد
ديگر  چه‌گونه  می‌شود  به  سوره‌های ِ  رسولان ِ  سرشکسته  پناه  آورد؟
ما  مثل ِ  مرده‌های ِ  هزاران‌هزارساله  به  هم  می‌رسيم  و  آن‌گاه
خورشيد  بر  تباهي ِ  اجساد ِ  ما  قضاوت  خواهد  کرد.


من  سردم  است
من  سردم  است  و  انگار  هيچ  وقت  گرم  نخواهم‌شد
ایْ  يار،  ایْ  يگانه‌ترين  يار،  «آن  شراب  مگر  چندساله  بود؟»
نگاه  کن  که  در  اين‌جا
زمان  چه  وزنی  دارد
و  ماهيان  چه‌گونه  گوشت‌های ِ  مرا  می‌جوند
چه‌را  مرا  هميشه  در  تهْ ِ  دريا  نگاه  می‌داری؟


من  سردم  است  و  از  گوش‌واره‌های ِ  صدف  بی‌زار  ام
من  سردم  است  و  می‌دانم
که  از  تمامي ِ  اوْهام ِ  سرخ ِ  يک  شقايق ِ  وحشي
جز  چند  قطره  خون
چيزی  به‌جا  نخواهدماند.


خطوط  را  رها  خواهم‌کرد
و  هم‌چنين  شمارش ِ  اعداد  را  رها  خواهم‌کرد
و  از  ميان ِ  شکل‌های ِ  هندسي ِ  محدود
به  پهنه‌های ِ  حسي ِ  وسعت  پناه  خواهم‌برد
من  عريان  ام،  عريان  ام،  عريان  ام
مثل ِ  سکوت‌های ِ  ميان ِ  کلام‌های ِ  محبت  عريان  ام
و  زخم‌های ِ  من  همه  از  عشق  است
از  عشق،  عشق،  عشق.
من  اين  جزيره‌ی ِ  سرگردان  را
از  انقلاب ِ  اوقيانوس
و  انفجار ِ  کوه  گذر  داده‌ام
و  تکه‌تکه  شدن،  راز ِ  آن  وجود ِ  متحدی  بود
که  از  حقيرترين  ذره‌های‌اش  آف‌تاب  به  دنيا  آمد.


سلام  ایْ  شب ِ  معصوم!
سلام  ایْ  شبی  که  چشم‌های ِ  گرگ‌های ِ  بی‌آبان  را
به  حفره‌های ِ  استخواني ِ  ايمان  و  اعتماد  بدل  می‌کنی
و  در  کنار ِ  جویْ‌بارهای ِ  تو،  ارواح ِ  بيدها
ارواح ِ  مهربان ِ  تبرها  را  می‌بويند
من  از  جهان ِ  بی‌تفاوتي ِ  فکرها  و  حرف‌ها  و  صداها  می‌آيم
و  اين  جهان  به  لانه‌ی ِ  ماران  مانند  است
و  اين  جهان  پر  از  صدای ِ  پاهای ِ  مردمی^است
که  هم‌چنان  که  تو  را  می‌بوسند
در  ذهن ِ  خود  تناب ِ  دار ِ  تو  را  می‌بافند.


سلام  ایْ  شب ِ  معصوم!


ميان ِ  پنجره  و  ديدن
هميشه  فاصله‌ئی^است.
چه‌را  نگاه  نکردم؟
مانند ِ  آن  زمان  که  مردی  ار  کنار ِ  درختان ِ  خيس  گذر  می‌کرد...


چه‌را  نگاه  نکردم؟
انگار  مادرم  گريسته‌بود  آن  شب
آن  شب  که  من  به  درد  رسيدم  و  نطفه  شکل  گرفت
آن  شب  که  من  عروس ِ  خوشه‌های ِ  اقاقي  شدم
آن  شب  که  اصفهان  پر  از  طنين ِ  کاشي ِ  آبي  بود،
و  آن  کسی  که  نيمه‌ی ِ  من  بود،  به  درون ِ  نطفه‌ی ِ  من  بازگشته‌بود
و  من  در  آينه  می‌ديدم‌اش،
که  مثل ِ  آينه  پاکيزه  بود  و  روشن  بود
و  ناگهان  صدای‌ام  کرد
و  من  عروس ِ  خوشه‌های ِ  اقاقي  شدم...


انگار  مادرم  گريسته‌بود  آن  شب.
چه  روشنائي ِ  بی‌هوده‌ئی  در  اين  دريچه‌ی ِ  مسدود  سرکشيد
چه‌را  نگاه  نکردم؟
تمام ِ  لحظه‌های ِ  سعادت  می‌دانستند
که  دست‌های ِ  تو  ويران  خواهدشد
و  من  نگاه  نکردم
تا  آن  زمان  که  پنجره‌ی ِ  ساعت
گشوده‌شد  و  آن  قناري ِ  غم‌گين  چهار  بار  نواخت
چهار  بار  نواخت
و  من  به  آن  زن ِ  کوچک  برخوردم
که  چشم‌های‌اش،  مانند ِ  لانه‌های ِ  خالي ِ  سي‌مرغان  بود
و  آن‌چنان  که  در  تحرک ِ  ران‌های‌اش  می‌رفت
گوئی  بکارت ِ  رؤيای ِ  پرشکوه ِ  مرا
با  خود  به  سوی ِ  بستر ِ  شب  می‌برد.


آيا  دوباره  گيسوان‌ام  را
در  باد  شانه  خواهم‌زد؟
آيا  دوباره  باغ‌چه‌ها  را  بنفشه  خواهم‌کاشت؟
و  شمع‌داني‌ها  را
در  آسمان ِ  پشت ِ  پنجره  خواهم‌گذاشت؟
آيا  دوباره  روی ِ  ليوان‌ها  خواهم‌رقصيد؟
آيا  دوباره  زنگ ِ  در  مرا  به  سوی ِ  انتظار ِ  صدا  خواهدبرد؟


به  مادرم  گفتم:  «ديگر  تمام  شد»
گفتم:  «هميشه  پيش  از  آن  که  فکر  کنی  اتفاق  می‌افتد
«بايد  برای ِ  روزنامه  تسليتی  بفرستيم»


انسان ِ  پوک
انسان ِ  پوک ِ  پر  از  اعتماد
نگاه  کن  که  دندان‌های‌اش
چه‌گونه  وقت ِ  جويدن  سرود  می‌خوانند
و  چشم‌های‌اش
چه‌گونه  وقت ِ  خيره  شدن  می‌درند
و  او  چه‌گونه  از  کنار ِ  درختان ِ  خيس  می‌گذرد:
صبور،
سنگين،
سرگردان.


در  ساعت ِ  چهار
در  لحظه‌ئی  که  رشته‌های ِ  آبي ِ  رگ‌های‌اش
مانند ِ  مارهای ِ  مرده  از  دو  سوی ِ  گلوگاه‌اش
بالا  خزيده‌اند
و  در  شقيقه‌های ِ  منقلب‌اش  آن  هجای ِ  خونين  را
تکرار  می‌کنند
- سلام
- سلام


آيا  تو
هرگز  آن  چهار  لاله‌ی ِ  آبي  را
بوئيده‌ای؟


زمان  گذشت
زمان  گذشت  و  شب  روی ِ  شاخه‌های ِ  لخت ِ  اقاقي  افتاد
شب  پشت ِ  شيشه‌های ِ  پنجره  سر  می‌خورد
و  با  زبان ِ  سردش
تهْ‌مانده‌های ِ  روز ِ  رفته  را  به  درون  می‌کشد


من  از  کجا  می‌آيم؟
من  از  کجا  می‌آيم
که  اين‌چنين  به  بوی ِ  شب  آغشته‌ام؟
هنوز  خاک ِ  مزارش  تازه^است
مزار ِ  آن  دو  دست ِ  سبز ِ  جوان  را  می‌گويم...


چه  مهربان  بودی  ایْ  يار،  ایْ  يگانه‌ترين  يار
چه  مهربان  بودی  وقتی  دروغ  می‌گفتی
چه  مهربان  بودی  وقتی  پلک‌های ِ  آينه‌ها  را  می‌بستی
و  چل‌چراغ‌ها  را
از  ساقه‌های ِ  سيمي  می‌چيدی
و  در  سياهي ِ  ظالم  مرا  به  سوی ِ  چراگاه ِ  عشق  می‌بردی
تا  آن  بخار ِ  گيج  که  دنباله‌ی ِ  حريق ِ  عطش  بود  بر  چمن ِ  خواب  می‌نشست


و  آن  ستاره‌های ِ  مقوايي
به  گرد ِ  لايتناهي  می‌چرخيدند.
چه‌را  کلام  را  به  صدا  گفتند؟
چه‌را  نگاه  را  به  خانه‌ی ِ  ديدار  ميهمان  کردند!
چه‌را  نوازش  را
به  حجب ِ  گيسوان ِ  باکره‌گي  بردند؟
نگاه  کن  که  در  اين‌جا
چه‌گونه  جان ِ  آن  کسی  که  با  کلام  سخن  گفت
و  با  نگاه  نواخت
و  با  نوازش  از  رميدن  آراميد
به  تيرهای ِ  توهم
مصلوب  گشته‌است.
و  جای ِ  پنج  شاخه‌ی ِ  انگشت‌های ِ  تو
که  مثل ِ  پنج  حرف ِ  حقيقت  بودند
چه‌گونه  روی ِ  گونه‌ی ِ  او  مانده‌ست.


سکوت  چي^است،  چي^است،  چي^است  ایْ  يگانه‌ترين  يار؟
سکوت  چي^است  به  جز  حرف‌های ِ  ناگفته
من  از  گفتن  می‌مانم،  اما  زبان ِ  گنجشگان
زبان ِ  زنده‌گي ِ  جمله‌های ِ  جاري ِ  جشن ِ  طبيعت  است.
زبان ِ  گنجشگان  يعنی:  بهار،  برگ،  بهار.
زبان ِ  گنجشگان  يعنی:  نسيم،  عطر،  نسيم.
زبان ِ  گنجشگان  در  کارخانه  می‌ميرد.


اين  کي^است  اين  کسی  که  روی ِ  جاده‌ی ِ  ابديت
به  سوی ِ  لحظه‌ی ِ  توْحيد  می‌رود
و  ساعت ِ  هميشه‌گي‌اش  را
با  منطق ِ  رياضي ِ  تفريق‌ها  و  تفرقه‌ها  کوک  می‌کند.
اين  کي^است  اين  کسی  که  بانگ ِ  خروسان  را
آغاز ِ  قلب ِ  روز  نمی‌داند
آغاز ِ  بوی ِ  ناشتايي  می‌داند
اين  کي^است  اين  کسی  که  تاج ِ  عشق  به  سر  دارد
و  در  ميان ِ  جامه‌های ِ  عروسي  پوسيده‌ست.


پس  آف‌تاب  سرانجام
در  يک  زمان ِ  واحد
بر  هر  دو  قطب ِ  نااميد  نتابيد.
تو  از  طنين ِ  کاشي ِ  آبي  تهي  شدی.


و  من  چنان  پر  ام  که  روی ِ  صدای‌ام  نماز  می‌خوانند...


جنازه‌های ِ  خوش‌بخت
جنازه‌های ِ  ملول
جنازه‌های ِ  ساکت ِ  متفکر
جنازه‌های ِ  خوش‌برخورد،  خوش‌پوش،  خوش‌خوراک
در  ايست‌گاه‌های ِ  وقت‌های ِ  معين
و  در  زمينه‌ی ِ  مشکوک ِ  نورهای ِ  موقت
و  شهوت ِ  خريد ِ  ميوه‌های ِ  فاسد ِ  بی‌هوده‌گي...
آهْ،
چه  مردمانی  در  چارراه‌ها  نگران ِ  حوادث  اند
و  اين  صدای ِ  سوت‌های ِ  توقف
در  لحظه‌ئی  که  بايد،  بايد،  بايد
مردی  به  زير ِ  چرخ‌های ِ  زمان  لهْ  شود
مردی  که  از  کنار ِ  درختان ِ  خيس  می‌گذرد...


من  از  کجا  می‌آيم؟


به  مادرم  گفتم:  «ديگر  تمام  شد»
گفتم:  «هميشه  پيش  از  آن  که  فکر  کنی  اتفاق  می‌افتد
«بايد  برای ِ  روزنامه  تسليتی  بفرستيم»


سلام  ایْ  غرابت ِ  تنهايي
اتاق  را  به  تو  تسليم  می‌کنم
چه‌را  که  ابرهای ِ  تيره  هميشه
پيغم‌بران ِ  آيه‌های ِ  تازه‌ی ِ  تطهير  اند
و  در  شهادت ِ  يک  شمع
راز ِ  منوری^است  که  آن  را
آن  آخرين  و  آن  کشيده‌ترين  شعله  خوب  می‌داند.


ايمان  بيآوريم
ايمان  بيآوريم  به  آغاز ِ  فصل ِ  سرد
ايمان  بيآوريم  به  ويرانه‌های ِ  باغ‌های ِ  تخيل
به  داس‌های ِ  واژگون‌شده‌ی ِ  بی‌کار
و  دانه‌های ِ  زنداني.
نگاه  کن  که  چه  برفی  می‌بارد...


شايد  حقيقت  آن  دو  دست ِ  جوان  بود،  آن  دو  دست ِ  جوان
که  زير ِ  بارش ِ  يک‌ريز ِ  برف  مدفون  شد
و  سال ِ  ديگر،  وقتی  بهار
با  آسمان ِ  پشت ِ  پنجره  هم‌خوابه  می‌شود
و  در  تن‌اش  فوران  می‌کنند
فواره‌های ِ  سبز ِ  ساقه‌های ِ  سبک‌بار
شکوفه  خواهدداد  ایْ  يار،  ایْ  يگانه‌ترين  يار


ايمان  بيآوريم  به  آغاز ِ  فصل ِ  سرد...

                                                               [ايمان  بيآوريم  به  آغاز ِ  فصل ِ  سرد]


+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در شنبه 1386/10/01 و ساعت 8 PM |
 

این عکس ها واقعا" زیبا و باور نکردنی هستند....

گربه

خرس

تمساح

قلب

فرشته

+ نوشته شده توسط ا.بختیاروند در پنجشنبه 1386/08/03 و ساعت 8 PM |