امروز به نوعی روز عاشقان است.
کسانی که همدیگر را دوست دارند به یاد هم هستند....
به یاد اونی که دوسش داری باش...
فکر نکن دیر شده.... به یادش باش...
هنوز هم امیدی هست.... پس تا آخر عمرت دوسش بدار....
دوستت دارم....
امروز به نوعی روز عاشقان است.
کسانی که همدیگر را دوست دارند به یاد هم هستند....
به یاد اونی که دوسش داری باش...
فکر نکن دیر شده.... به یادش باش...
هنوز هم امیدی هست.... پس تا آخر عمرت دوسش بدار....
دوستت دارم....
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم
فرستاده شد
پس از اندك زمانی داد شیطان درآمد و رو به فرشتگان كرد و
جاسوس می فرستید به جهنم!؟
گفت :
از روزی كه این ادم به جهنم آمده
مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است
و جهنمیان را هدایت می كند و...
حال سخن درویشی كه به جهنم رفته
بود این چنین است:
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف
اگربه جهنم افتادی خود شیطان تو رابه بهشت باز
ای کاش بمیریم و نمیریم ... چنین نیست؟
تکرار فرازیم و فرودیم ... کجاییم ؟
ما زخمی پرواز و به زیریم ... چنین نیست؟
با پنبه بریدند سر از ما ... همه روباه
ما لایق یک پنجه ی شیریم ... چنین نیست؟
ما خسته نشستیم که تیمار شود دل
تا خرده به دلدار نگیریم ... چنین نیست؟
مختار نبودیم که بردند دل از ما ...
مجبور و خماریم و خمیریم ... چنین نیست؟
از باده گذشتیم ... کمی آب ... خدایا !
حیران عطش ... ردّ کویریم ... چنین نیست؟
پوشیده چو بر ما رخ آیینه ی اسرار
ما خیره بر اسرار مسیریم ... چنین نیست؟
جمعی به زر و زور رسیدند٬ به تزویر
ما در سفر عشق سفیریم ... چنین نیست؟
عشق است سرانجام ... که بی عشق هلاکیم
ای عشق بسوزان که دلیریم ... چنین نیست؟
امروزنمی دانم چندسالگی مرگ فروغ بود . شاعری که گویی مرگ
به فریاد زندگی اش رسید تا او در میان ما جاودانه باشد.تا با شمایلی جوان و زیبا در ذهن ها بماند. تلویزیون صدای آمریکا با مرد پنجاه و چندساله ای مصاحبه کرد که برای خودش شاعر و فیلمسازی شده بود در گوشه ای از سرزمین ژرمن ها. کمی که از مصاحبه گذشت معلوم بود او همان "حسین" کودک خردسالی بود که فروغ رفته بود و از یکی از روستاهای نمی دانم کجا. ( چه فرقی می کند کجا؟ روستاهاِ آن روز ایران همه یک شکل بودند:تجمعی از انسان ها که وجه مشترک شان زنده بودن بود، با چه امکاناتی و به چه صورتی، چندان تفاوتی نداشت.هنوز هم) بعد هم به مدد انگلیسی های روباه صفت(!) در شبکه فارسی شان فیلم "سرد سبز" را دیدم که از زندگی فروغ ساخته شده بود.چیزی که در این فیلم ،مفصل از آن صحبت شد رابطه عاشقانه فروغ و ابراهیم گلستان بود. همان که فروغ را در معرض انواع تهمت ها و توهین ها قرار داد و هنوز دست از سر نام و اعتبارش برنداشته است.همان رابطه ای که از صافی افکار حقیرگذشت و در حد یک رابطه کثیف به جامعه معرفی شد. همان که عصیان زنی آزاده را برنتافت و گوشه ای از زندگی شخصی اش را علم کرد تا(به زعم خود) صدایش را کسی نشنود.واین البته به قشر خاصی محدود نبود.بسیاری از دوستان فروغ و گلستان در زمره گردانندگان این بازی کثیف بودند. اما آنچه پس از این همه سال برای من یکی مانده است ،صدای معصوم فروغ است و تصویری زلال از سی سالگی اش و دست هایی جوان که از زیر برف بهمن ماه چهل سال پیش ،پیداست. واین البته منحصر به من نیست.روایت محسن مخلباف از این تغییر موضع نسبت به فروغ خواندنی است. مخملباف از روزهایی روایت می کند که خودش و دوستانش در حوزه هنری آن سالها از لوله تفنگ با شاعران و نویسندگان و فیلمسازان دیگر سخن می گفتند.او که جمع دوستانه ای با قیصر امین پور و سلمان هراتی داشت از آن روزها روایت جالبی دارد.سلمان هراتی هرپنجشنبه از شمال پرتقال سوغات می آورد و پنجشنبه هایی پرتقالی داشتند که به شعر و شعور(و احتمالا شعار) می گذشت. تا اینکه یک روز سلمان دیرتر آمدوپرتقالی درجنته نداشت.پرس و جوی دوستان شاعر کاگر می افتد و او را به اعترافی بزرگ در آن روزها وامی دارد.آن روزها خندقی میان اهالی فرهنگ کنده بودند از ایدئولوژی ،که گروهی را متعهد کرده بود و گروه دیگر را ضدانقلاب،ضدمردم و ضددین.که دراین تقسیم بندی مخملباف و دوستانش در گروه اول جا داشتند و مرده ی فروغ و زنده ی دیگران در گزوه دوم. سلمان اعتراف می کند که پرتقال هایش را به ظهیرالدوله برده و بر مزار فروغ گذاشته .این اعتراف البته دیگران را نیز وا می دارد که از روزهایی بگویند که آنان نیز نقاب شعارو خشونت از چهره برمی داشتند و دوراز چشم دیگران برمزار فروغ حاضر می شدند و با نم اشکی و فاتحه ای گویی از او پوزش می طلبیدند. از آن جمع مخملباف که به راه خود رفت ،اما قیصرامین پور آن قدر فضا را آماده دید که بگوید "بقول خواهرم فروغ....". آنچه من درصدا و سیمای فروغ در این سال ها دیدم هیچ حسی در من برنینگیخته جز خواهری جوانمرگ شده. فکر می کنم هرمردی بی دخالت هیچ مرضی در نگاهش به فروغ به برادری اش مبتلا خواهد شد. گفتم "مبتلا" چرا که باید سال های سال عزادار خواهری باشی که چهل سالگی مرگش هنوز هم تورا دروضعیتی شبیه مراسم تدفینش قرار می دهد. با همان افسوس ها و همان دریغ ها!
ویلیام شکسپیر از بزرگترین درام نویسان انگلستان بود که آثار دوران نخستین حیاتش چندان قابل توجه نبود ولی چون به مرحله استادی و تکامل رسید به خلق آثار جاویدانی توفیق یافت البته بیشتر داستانهائی که این دارم نویس خلق کرده قبلاً به صورت نیمه تاریخ یا قصه و افسانه* به رشته تحریر درآمده بود از جمله نمایشنامه هاملت 6 سال پیش از اینکه شکسپیر آن را به رشته تحریر و بر روی صحنه نمایش بیاورد در لندن به معرض نمایش گذاشته شد و نویسنده*اش فرانسوادوبلفورست یا ساکسوگراماتیسلامح بود البته چون آن نمایشنامه که تحت عنوان سرگذشت*های غم*انگیز بود در دست نیست تا بتوان میزان و نحوه اقتباس شکسپیر را تعیین کرد.
وقتی که خاطرات گذشته در دل خاموشم بیدار می شوند بیاد آرزوهای در خاک رفته. اه سوزان از دل بر می شکم و غم های کهن روزگاران از کف رفته را در روح خود زنده می کنم.
با دیدگان اشکبار یاد از عزیزانی می کنم که دیری است اسیر شب جاودان مرگ شده اند.
یاد از غم عشق های در خاک رفته و یاران فراموش شده می کنم. رنج های کهن دوباره در دلم بیدار می شوند. افسرده و ناامید بدبختی های گذشته را یکایک از نظر می گذانم و بر مجموعه غم انگیز اشک هایی که ریخته ام می نگرم. و دوباره چنان که گویی وام سنگین اشک هایم را نپرداخته ام دست به گریه می زنم. اما ای محبوب عزیز من اگر در این میان یاد تو کنم غم از دل یکسره بیرون می رود. زیرا حس می کنم که در زندگی هیچ چیز را از دست نداده ام.
بارها سپیده درخشان بامدادی را دیده ام که با نگاهی نوازشگر بر قله کوهساران می نگریست.
گاه با لب های زرین خود بر چمن های سرسبز بوسه می زند و گاه با جادوی آسمانی خویش آب های خفته را به رنگ طلایی در می آورد.
بارها نیز دیده ام که ابرهای تیره چهره فروزان خورشید آسمان را فرو پوشیدند. مهر درخشان را واداشتند تا از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب کشد.
خورشید عشق من نیز چون بامدادی کوتاه در زندگی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر خود روشن کرد. اما افسوس. دوران این تابندگی کوتاه بود زیرا ابری تبره روی خورشید را فرا گرفت. با این همه در عشق من خللی وارد نشد زیرا می دانستم که تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد.
تحمل...
سکوت سنگین خانه با صدای چرخش کلید در قفل , در هم شکسته شد . زن کلافه از گرمای طاقت فرسای خیابان وارد خانه شد.خانه آرامش عجیبی داشت .هنوز هم تمام وسایل از شب گذشته در وسط اتاق خود نمایی می کردند.
ساک خرید برایش از همیشه سنگین تر به نظر می رسید .وقتی به داخل آن نگاه کرد جز خرده نا نهای خشک شده چیزی نیافت.
از جلوی آینه گذشت.اما ناگهان نیروی او را مجبور به برگشتن کرد.روبروی آینه ایستاد.این بار نیز بجز چهره غمگین و چروکیده اش , نوشته تکراری همیشگی را دید.
متنی که با ماژیک روی آینه نوشته شده بود , خیلی برایش غریب نبود.آنقدر تکرار شده بود که زن چشما نش را بست و متن را خواند.
همسرعزیزم امشب زود ترمی آیم مننتظرم باش .
می دونی که چقدر دوست دارم؟
و شاخه گلی که با چسب به کنار آینه چسبانده شده بود.
زن به نوشته و تصویر بی روح خود در آینه نگاه کرد و به آن همه معصومیت لبخند تلخی زد.اشک چون باران بهاری از چشمان بی فروغش سرازیر شد.نگاهی به خود کرد.دستش را به طرف صورتش برد جای سیلی دیشب هنوز هم صورتش را می سوزاند.
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. روزگار قدیم یک دزد بسیار زیرکی بود که تمام اهالی شهر از دستش به تنگ آمده بودند. این دزد زیرک روزی با رفیقش رفتند به خزانه پادشاه برای دزدی. بالای پشت بام خزانه سوراخی داشت، دزد زیرک دو دست رفیقش را گرفت و او را از سوراخ داخل خزانه آویزان کرد. چند نفر مأموری که داخل خزانه بودند فوری پای او را گرفتند و کشیدند. دزد زیرک از بالای بام با شمشیر سر رفیقش را از گردن جدا کرد و سر را برداشت فرار کرد رفت به خانه شان. مأموران پادشاه هم جنازه بی سر رفیق دزد را از خزانه بیرون بردند، بعد به شاه خبر دادند که یک جنازه بی سر از سوراخ بام خزانه به داخل افتاده است که شناخته نشده و نمیدانیم چکار کنیم؟ پادشاه دستور داد که جنازه را ببرید سر راه بگذارید هر کس که آمد بر سر جنازه گریه کرد او را دستگیر کنید و بیاورید پیش من.
مأموران هم جنازه را بر سر راه نهادند.
حالا برگردیم به خانه دزد ببینیم چکار میکند وقتی دزد به خانه برگشت خبر کشته شدن رفیقش را برای زن رفیقش تعریف کرد. زن رفیقش گفت من باید بروم سر جنازه شوهرم گریه کنم. دزد زیرک گفت اگر تو بروی بر سر جنازه شوهرت گریه کنی مأموران میفهمند و ترا میگیرند.
زن گفت نه، باید من بروم بر سر جنازه شوهرم گریه کنم تا دلم خالی شود. دزد گفت حالا که میخواهی بروی پس یک کاسه آش کن ببر و همین که نزدیک جنازه رسیدی کاسه را بزن زمین بعد بنشین گریه کن اونوقت اگر مأموران پرسیدند چرا گریه میکنی تو بگو برای کاسه و آش خودم گریه میکنم، اگر گفتند عوض کاسه ات یک سکه دیگر به تو میدهیم بگو نه، من کاسه و آش خودم را میخواهم. زن هم دستور او را بکار برد با یک کاسه آش به طرف جنازه شوهرش براه افتاد وقتی که نزدیک جنازه رسید فوری کاسه را به زمین زد و بنا کرد به گریه کردن.
مأموران شاه که آنجا بودند گفتند اینکه دیگر گریه ندارد ما عوض کاسه و آش تو یک کاسه دیگر به تو میدهیم. زن گفت نه، باید همان کاسه و آش خودم باشد. مأموران که دیدند زن هیچ کاسه ای را به غیر کاسه خودش قبول نمیکند او را به حال خودش گذاشتند و رفتند. زن نشست آنقدر گریه کرد تا خسته شد بعد به خانه اش برگشت. تا غروب مأموران مراقب بودند دیدند که کسی نیامد بر سر جنازه گریه کند خبر به پادشاه دادند که کسی بر سر جنازه نیامد. پادشاه هم دستور داد تا جنازه را ببرند دفن کنند. 
روز بعد از طرف پادشاه فرمان رسید که امروز باید یک کار دیگری بکنیم شاید آن دزد پیدا شود دستور داد در تمام شهر سکه طلا ریختند و در هر قدم یک مأمور ایستاد تا هر کس که کمر خم کرد بدانند او دزد است. مأموران همانطور در هر قدم ایستاده بودند تا ببینند کی خم میشود. همان دزد زیرک پیش خود فکری کرد بعد یک جفت گیوه پوشید زیر گیوه را ترفه ( قره قروت ) مالید و رفت توی شهر بنا کرد به قدم زدن از این طرف میرفت به آن طرف از آن طرف میآمد به این طرف موقعی که زیر گیوه هایش پر از سکه میشد از شهر بیرون میرفت و سکه هائی که زیر گیوه اش چسبیده بود می کند در جیب خود می نهاد باز میرفت توی شهر بنا به قدم زدن میکرد. خلاصه تا غروب تمام سکه های طلا را جمع کرد و به خانه اش برگشت. مأموران تعجب کرده بودند. کسی از صبح تا غروب کمر خم نکرده پس چرا تمام سکه ها نیست به پادشاه خبر بردند که از صبح تا غروب کسی خم نشده اما همه سکه ها به خودی خود تمام شده است.
بعد پادشاه فرمان داد چهل تا شتر با بار جواهر را توی کوچه ها ول کنند شاید از این راه بشود دزد را پیدا کرد. روز بعد به دستور پادشاه چهل تا شتر بار جواهر را توی شهر رها کردند. دزد زیرک یک شتر را گرفت برد به خانه فوری شتر را کشت طوری ترتیب کارها را داد که هیچ کسی متوجه او نشد. غروب که شد سی و نه شتر برگشتند ولی یکی گم شده بود، مأموران هر چه گشتند شتر را پیدا نکردند. به پادشاه خبر دادند یک شتر گم شده است، پادشاه دستور داد فردا صبح چند نفر پیر زال را به خانه های مردم بفرستند شاید برگه ای پیدا کنند.
روز بعد چند نفر پیر زال مأمور این کار شدند. در تمام خانه های مردم رفتند و طلب گوشت شتر کردند. یکی از پیر زالها رفت به خانه همان دزد در زد، مادر دزد در را باز کرد، پیر زال گفت ننه جان کمی گوشت شتر نداری به من بدهی؟ چند روز است که پسرم مریض است طبیب گفته اگر گوشت شتر بخورد خوب میشود. مادر دزد که قضیه را نمیدانست کمی گوشت شتر به پیر زال داد، پیر زال گوشت را گرفت با خوشحالی داشت از خانه بیرون می رفت که دزد زیرک سر رسید تا پیر زال را دید گفت ننه جان کجا بودی؟ پیر زال گفت آمده بودم کمی گوشت شتر از این پیر زن بگیرم برای پسرم که مریض است. دزد گفت کو ببینم؟ پیر زال گوشت را به او نشان داد. دزد وقتی این گوشت را دید گفت این چیه؟ کی به تو داده؟ مگر زعفران است بیا یک دست شتر به تو بدهم ببر. پیر زال این حرف را شنید به طمع افتاد دنبال دزد راه افتاد دزد فوری پیر زال را داخل خانه برد و او را کشت و یک دستش را جدا کرد و بعد او در گودالی که داخل خانه بود انداخت.
غروب که شد همه پیر زالها برگشتند مأموران دیدند که یکی از پیرزالها نیست به پادشاه خبر دادند که یک پیر زال برنگشته است. پادشاه دستور داد برای دخترش بیرون از شهر چادر بزنند و دخترش بیرون از شهر منزل کند بلکه بتواند این دزد زیرک زبردست را پیدا کند.
همان شب اول که برای دختر پادشاه بیرون شهر چادر زدند همان دزد برای دزدی کردن به چادر دختر پادشاه رفت. این دفعه دزد زیرک تنها نبود یک مشک آب و دست پیر زال را هم همراهش آورده بود خلاصه در آن شب دختر پادشاه دزد را گرفت که صبح او را به حضور پدرش ببرند. دزد کمی نشست و بلند شد دختر پادشاه جلوش را گرفت گفت کجا میروی؟ دزد گفت میروم دستشویی کنم. دختر شاه گفت داخل چادر بنشین ادرار کن. دزد گفت میترسی که من فرار کنم نترس بگیر این هم دستم نگهدار تا من بیرون ادرار کنم بعد دست پیر زال را که به مشک بسته بود داد به دست دختر پادشاه و خود بیرون نشست و با سوزن مشک را سوراخ کرد و خود فرار کرد رفت. آبی که از سوراخ مشک میرفت صدا میکرد دختر پادشاه که خیال میکرد دزد است دارد ادرارا میکند دست پیر زال را محکم در دست گرفته بود منتظر بود که دزد ادرار کند یک مدتی طول کشید دختر پادشاه دید که نه هیچ خبری نیست همان طور صدای شرشر آب میآید صدا زد چقدر ادرار داری من خسته شدم دست پیر زال را کشید یک دفعه با حیرت دید که دست با مشک آب داخل چادر افتاد در این وقت بود که تازه دختر پادشاه فهمید که دزد باز هم با زرنگی خود فرار کرده صبح که شد باز به پادشاه خبر دادند که دزد را دیشب گرفتند اما او با زرنگی و زبردستی خود فرار کرده رفته است.
پادشاه با شنیدن این خبر قسم خورد که دزد هر کس است اگر خود را معرفی کند به او جایزه خواهم داد دختر خود را هم به او میدهم. دزد وقتی این را شنید خود را معرفی کرد پادشاه هم به عهد خود وفا کرد و دختر خود را به او داد و هفت شبانه روز جشن گرفتند.
|
| |||
|
و هرگاه به سویت چهره بگرداند و نگاه سرشار از خواستن خویش را بر چشم های تو بدوزد در کنارش می گیری و در میان بازوان پر مهر خویش می فشاری.
هرگاه بنده ای دل به تو خوش کند و از ماسوی در گذرد و از غیر ببرد و کوله بار امید خویش در سایه ی درخت توکل تو بر زمین بگذارد، تو از خنکای نسیم کفایتت در تابش طاقت سوز نیازها بر او می نوشانی.
خدایا! کدام سائل انابه کننده ای، کدام مهمان محتاجی، کدام فقیر مویه گری، کدام نیازمند ضجه زننده ای سحوری در خانه ی بی نیازیت را در ظلمت نه توی گناه و معصیت و فقر تکانده است و تو پاسخ نگفته ای؟
کدام بیچاره ی درد آلوده ی امیدمندی را تو از خویش رانده ای؟
کدام چشم امیدواری را تو گریان تحمل کرده ای؟
ریزش کدام اشک امید آغشته ای را تو تاب آورده ای؟
خدایا! درست است که خسته، درهم شکسته، خون به چشم نشسته، پرنده ی امید پای بسته و خواب از چشم رسته از بارگاه تو رانده شوم؟
مگر من به غیر تو می شناسم؟
مگر به منزلی جز خانه ی تو راه می برم؟
مگر دل به معشوق دیگری داده ام؟
مگر پیشانی برخاک دیگری ساییده ام؟
مگر در هجران دیگری سوخته ام؟
که امید به غیر تو داشته باشم؟
مگر جز تو تمامتِ خوبی است؟ و مگر نه تمامی خیر به دست توست؟
چگونه در آرزوی غیر تو باشم و آفرینش و فرمان به دست تو باشد؟
تویی که میوه ی نعمتهای ناطلبیده از درخت فضل خویش را برایم بار آورده ای، تو که از چشمه ی ناگفته ام آب جوشانده ای.
چگونه حال که گرسنه و تشنه ، به امید مزرعه بوستان تو آمده ام تهی دستم باز می گردانی؟
چگونه ریشه ی آرزوهای مرا از زمین بخششت در می آوری؟
من دست خسته به تو داده ام و تو آن را محتاج دست خسته ی دیگر می کنی؟
من دل شکسته به تو بسته ام، تو به بیچاره ای دیگر حوالتش می دهی؟
من در خانه ی تو را می زنم، تو مرا به پیش مثل خویش می فرستی؟
نه این در اندیشه ی وجود نیست، این در باور ممکنات نمی گنجد، این غیر ممکن است..."
به همین سادگی از تو گاهی سخته روزگارم
چه کنم دست خودم نیس دل دیوونه ای دارم
به همین سادگی از تو گاهی دلگیرم و غمگین
مث برگ بی پناهی میام از شاخه ها پایین
پر عشقم و اسارت پر احتیاج و طاقت
منُ پیدا کن و بشکن یه دروغم یه حماقت
" ترجمه ی مناجات از سید مهدی شجاعی است. "
درباره قضا و داورى زن مىتوان گفت: برخى از فقيهان نامآور اماميه نه تصريح به شرطيت ذكورت نمودهاند،
تا زن فاقد شرط قضا باشد و نه تصريح به مانعيت انوثت كردهاند، تا زن واجد مانع داورى باشد. البته گروهى
از فقهاى بزرگ شيعه تصريح به اشتراط ذكورت نمودهاند مانند قاضى ابن البراج در المهذب، و محققره
در شرايع الاسلام و نيز در المختصر النافع و علامهره در قواعد الاحكام و در ارشاد الاذهان و شهيد اولره
در اللمعةالدمشقه. چنانكه نظام الدين ابىالحسن سلمان بن الحسن بن سليمان صهرشتى در كتاب اصباح الشيعه
بمصباح الشريعه تصريح به اعتبار ذكورت كرده است، و عدهاى از بزرگان متاخر هم مانند صاحب جواهر
و شيخ انصارى و ملا ضياءالدين عراقىرضوان الله تعالى عليهم اجمعين تصريح به اشتراط ذكورت كردهاند.
عدهاى كه به طور مشروح و مستدل در اين باره بحث نمودهاند، برهان قطعى براى اشتراط مرد
بودن ارائه نكردهاند(1) آنان گاهى به اجماع تمسك مىكنند كه بر فرض تماميت اتفاق واقعى همه فقيهان دين،
احتمال استناد آنان به يك يا چند وجه ديگر كه در مساله مطرح است مظنون مىباشد، و چنين اجماعى فاقد شرط
حجيت واعتبار است، و گاهى به حديث نبوى ضعيف استدلال مىكنند كه خصوص ولايتبه معناى حكومت زن را مانع فلاح
جامعه مى داند واگر زن واجد شرايط قضا از طرف ولى مسلمين منصوب گردد، مشمول چنان حديث ضعيف
نخواهد بود و گاهى از خبر ضعيف ديگر كمك گرفته مىشود كه زن سمت قضا را نپذيرد و متولى آن نشود
كه احتمال استناد اصحاب فقاهتبه خصوص خبر مزبور تا جابر ضعف آن گردد، نيازمند به دليل ديگر مىباشد،
و زمانى نيز به آنچه ابن بابويه قمى (صدوقره) در پايان من لايحضره الفقيه به عنوان
وصاياى رسول اكرم (ص) نسبتبه حضرت على... نقل نموده اعتماد مىشود، اصل حديث (بخش مخصوص به قضاء زن) در
وسائل (2) چنين آمده است: محمد بن على بن الحسين باسناده عن حماد بن عمرو، و انس بن محمد عن ابيه عن جعفر بن محمد
عن ابائه في وصية النبى (ص) ... قال: يا علي ليس على المراة جمعة، الى ان قال: ولا تولى القضاء.
مرحوم مجلسى اول، مولانا محمد تقى (1070- 1003) در روضة المتقين (3) در عين احتمال قوت سند،
ضعف برخى از رجال آن را محتمل مىداند ولى چنين مىگويد: مصنف (صدوقره) حكم به صحت آن كرده است
و اين حكم به صحتيا براى آن است كه تواتر حديث وصيت نزد او ثابتشده، يا مضمون آن متواتر مىباشد براى آن
كه اكثر مسائل آن در اخبار متواتر يا مستفيض يا صحيح از صادقين رسيده است. نكته اساسى كه مربوط به متن حديث
مزبور مىباشد اين است كه برخى از احكام مندرج در آن غير لزومى استيعنى يا مستحب استيا مكروه،
و هرگز حرام يا واجب كه حكم لزومىاند نمىباشد. و ظهور سياق واحد شايد مانع
استنباط حكم لزومى از چنين حديث مركب و ملفق و مختلط باشد،
مطلب مهمى كه نبايد مورد غفلت قرار گيرد اين است كه در حديث مزبور تكليف شاق و صعب قضا از زن برداشته شده
نه آن كه او را از حق قضا محروم نموده باشد. غرض آن كه پيام وصيت رسول اكرم (ص) به اميرالمؤمنين... سلب تكليف
براى سهولت كارهاى زن است نه سلب حق، و بين اين دو مطلب فرق عميقى است. محقق قمىره (1231- 1151) در جامع الشتات (4) بعد
از نقل اشتراط ذكورت و دعوى اجماع بر آن چنين مىگويد: گاهى در اشتراط ذكورت، و... اشكال مىشود، زيرا علتى كه
براى آن ذكر مىشود از اين كه: «زنها غالبا توان قضا را ندارند، چون داورى بين متخاصمان نيازمند
به بروز در جامعه و حضور در بين مردم بوده تا تشخيص متخاصمان و تشخيص شاهدان آنها ممكن باشد» .
مطرد وشايع نبوده و در همه موارد چنين علتى موجود نيست، پس نمىتوان به نحو مطلق حكم به عدم جواز قضاء زن نمود
مگر آن كه اجماع مطلق منعقد شده باشد، آنگاه اضافه مىكند: شايد اجماع مزبور ناظر به اختيار ولايت ومنصب عمومى باشد
و اما در حكومتهاى خاص ومقطعى، چنين اجماعى از ناقل آن معلوم نيست گرچه برخى از عبارتها آن را تحمل مىنمايد.
خلاصه آن كه در برخى از امور حضور زن نارواست و امر او در آن نافذ نيست نظير جايى كه
مستلزم تماس نامحرمانه با نامحرم و مانند آن باشد، اينگونه از موارد كه سهم مختص مرد است داورى زن در آن صحيح نيست
و اما در مواردى كه مخصوص زنان استيا مشترك بين زن و مرد بوده يا مخصوص مردان مىباشد، ليكن مستلزم
هيچ محذورى از قبيل تماس با نامحرم نمىباشد، دليل روشنى بر اشتراط ذكورت يافت نمىشود، البته مشهور
بين فقهاءقده همان اشتراط مزبور مىباشد، پس اگر اجماع مسلم در بين باشد، بحثى در آن نيست و گرنه منع زن
از قضا به نحو كلى، مورد بحث و نقد است، زيرا هيچ محذورى در قضاء زن نسبتبه زنان با شهادت زن وجود ندارد،
البته مطلب مزبور در جايى است كه زن واجد همه شرايط قضا از جهت علم و عدل و مانند آن باشد. بنابراين اگر
زن به مقام شامخ اجتهاد رسيده وداراى ملكه عدالتبود و شرايط ديگرى كه در قضا و اوصاف قاضى معتبر است
واجد بود و خواست تصدى قضاى زنان را با نصب از طرف فقيه جامع الشرايط كه ولايت امر مسلمين و
رهبرى جامعه اسلامى را به عهده دارد، متعهد شود از نظر بزرگانى چون مقدس اردبيلى مانعى ندارد، بلى اگر
كسى اجماع قطعى بر منع را (كه احتمال استناد به برخى از روايات ضعيف يا وجوه اعتبارى قابل خدشه در آن راه نيابد) احراز كند،
در اين حال تصدى مزبور ممنوع مىباشد چه اين كه اگر از تصدى زن محذور اجتماعى
يا مفسده اخلاقى لازم مىآيد، تصدى آن جايز نخواهد بود.
نامه قاتل شهید مفتح به خانواده اش
ای نازنينم! ای وجود مهربان!
ای زيبای دلسوز! ای غرق در محيط و من! ای ناتصور!
ای خدای بزرگ و فاعل!
تو را به خوب روحانت قسم، تو را به دل شكستگان دربارت،
تو را به اشك لرزان كودكی يتيم، تو را به فرياد و زجر مادر در هنگام تولد كودكش
تو را قسم به لحظه دميدن روحت در كالبد آدميت
مگذار لحظهای از وجودت غافل شويم
مگذار ظاهر اين دنيا ما را از باطن خودمان دور كند
![]()
با من بمان، كه ظلمت شب از راه میرسد، وقتی كه هيچ ياوری نيست و آسايش گريخته است.
خدايا! ای ياور بیكسان با من بمان، در هر لحظه به حضور تو نيازمندم.
چه چيزی جز لطف تو میتواند ترس ها را در هم بشكند؟
چه كسی جز تو میتواند راهنما و پناه من باشد؟
در روزهای ابری و آفتابی با من بمان، از هيچ دشمنی نمیهراسم، چون تو در كنار مني!
آنجا كه تو هستی اشكها سوزنده نيستند، مرگ هم تلخ نيست.
خدايا! اگر با من بماني، هميشه پيروزم. خدايا در زندگی هرگز از ياد نمیبرم،
گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند،
اما تو هستی كه موهبت زندگی جاودانه را به من میبخشي!
خدايا! اگر با من باشی چه كسی میتواند عليه من باشد؟
اگر من با تو باشم چگونه ممكن است كه دشوارها نصيبم شوند و از ميان برداشته نشوند؟
خدايا چنان نزديكی كه نمیتوانم ببينمت صدای تو هر لحظه با من سخن میگويد، اما من آن را نمیشنوم.
مرا به اعماق درونم ببر تا شكوه بیپرده جمال تو را بشنوم.
مرا بياموز كه پيوسته تو را بجويم و همواره به عنوان يگانه پناهگاهم به تو رو كنم.
آمين
ايمان بيآوريم به آغاز ِ فصل ِ سرد...
[ايمان بيآوريم به آغاز ِ فصل ِ سرد]
این عکس ها واقعا" زیبا و باور نکردنی هستند....
گربه

خرس

تمساح

قلب

فرشته
